👑 زن و زندگــے 👑
بریم کیان سری تکون داد و گفت :ماشین تو پارکینگ باهام میای؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نه میرم بیرون دانشگاه _پس برو منم میام دنبالت از کیان جدا شدم و رفتم سمت در دانشگاه... کنار خیابون وایساده بودم که از دور مهتاب رو دیدم که با نیلوفر سوار ماشینش شدن و رفتن... پوزخندی روی لبم نشست به نظرم حقش بود که اینجور رسوا بشه سوار ماشین کیان شدم و راه افتاد _خوب کجا بریم؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: من نمیدونم کجا باید آش بخوریم هرجا که خودت میدونی برو کیان سری تکون داد و گفت: باشه خودم یه جا رو انتخاب میکنم.. _میشه بپرسم از پرونده دادگاهت چه خبر؟؟ +بابا یه وکیل گرفته که اون دنبال کارامه فعلاً هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده... تا یکی دو هفته دیگه درخواست مهریهام میره در خونه هوتن کیان سری تکون داد و گفت : بهترین کارو میکنی آلا اصلاً از حق و حقوقت نگذر با استرس همونجور که انگشتامو تو هم میپیچیدم گفتم: ادامه دارد...
اما هوتن یه دیوونه روانیه و من اصلاً دلم نمیخواد باهاش در بیفتم... همون دو روزی هم که شیراز بودیم اومده در خونه و کلی آبروریزی کرده...
کیان پوزخندی زد و گفت: من از این پروندهها داشتم آلا و تهش همه اینها برای این بوده که طرف مهریه نده درست مثل تو که از آبروت میترسی و میگی بهتره فقط جدا بشم...
سری تکون دادم و گفتم :میفهمم چی میگی اما خوب جای من نیستی تا منو درک کنی کیان خیلی جدی گفت:
چرا فکر میکنی که نمیتونم درکت کنم؟؟؟؟ مگه این اتفاقا فقط برای زن میافته؟؟ با تعجب بهش نگاهی کردم و گفتم:
کدوم زنو دیدی که بره در خونه شوهرش آبروریزی کنه؟؟ کیان نیشخندی زد و گفت: زن سابق من...
با تعجب و ابروهایی که به فرق سرم چسبیده بود گفتم: چیییییی؟؟؟؟؟ مگه تو زن داشتی؟؟؟؟
کیان نیم نگاهی بهم کرد و گفت: زنم نبود یه مدت نامزد بودیم... از همدیگه جدا شدیم
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۳۱