👑 زن و زندگــے 👑
🤍
میثم منو روی نیمکت نشوند و یه آبمیوه باز کرد و گرفت جلوم _ بگیر بخور بهتر بشی + نمیخوام میثم با عصبانیت گفت: میخوای خودتو از پا بندازی چرا لج میکنی آلا؟؟؟ بگیر بخور دیگه برات خوبه.. کلافه آبمیوه رو ازش گرفتم تا بهم گیر نده حوصله کل کل کردن باهاش رو نداشتم.. ده دقیقه بعد بود که بچه ها خدافظی کردن و رفتن منم کناره مامان نشستم و دستشو محکم گرفتم.. همش میترسیدم مامانو هم از دست بدم نزدیک غروب بود که به اجبار بهزاد همه بلند شدیم تا بریم سمت رستورانی که برای شام رزرو کرده بودند.... کم کم بقیه مهمونها هم میرسیدن و زشت بود که کسی اونجا نباشه مامان رو به زور از سر خاک بلند کردیم و رفتیم سمته تالار... بعد از اینکه مهمونا شامشونو خوردن و تالار خالی شد همه رفتیم سمت خونه درو باز کردم و بغض بدی توی دلم نشست... باید از این به بعد عادت میکردم که بابایی دیگه وجود نداره .جلویه پلههایه ورودی خونه نشستم که میثم اومد طرفم و گفت : ادامه
🤍
چرا اینجا نشستی آلا ؟؟؟پاشو بریم خونه سری تکون دادم و گفتم :بزار یکم آروم بشم میام
همه وارد خونه شدن که میثم گفت: بمونم کنارت اذیت نمیشی؟؟؟ +نه برو خونه اینجوری راحتترم ..
میخوام یکم تنها باشممیثم نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی خوب میرم خونه فقط تو هم زودتر بیا ..نذار مادرت نگران شماها هم بشه....
سری تکون دادم و میثم که رفت شروع کردم به گریه کردن دستمو محکم جلوی دهنم گرفته بودم که صدام نره بیرون...
نمیخواستم بیشتر از این غصه مامان رو ببینم روزه خیلی وحشتناکی بود...
باورم نمیشد بابا رو زیر خاک کردیم و حالا برگشتیم تویه خونش سروش که صدام کرد از جام بلند شدم و برگشتم طرفش...
_حالت خوبه؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره اشکامو پاک کردم که سروش گفت:
بیا داخل هوا سرده آلا ...بدتر میشی از پلهها رفتم بالا و گفتم :خیلی خوب..
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
چرا اینجا نشستی آلا ؟؟؟پاشو بریم خونه سری تکون دادم و گفتم :بزار یکم آروم بشم میام
همه وارد خونه شدن که میثم گفت: بمونم کنارت اذیت نمیشی؟؟؟ +نه برو خونه اینجوری راحتترم ..
میخوام یکم تنها باشممیثم نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی خوب میرم خونه فقط تو هم زودتر بیا ..نذار مادرت نگران شماها هم بشه....
سری تکون دادم و میثم که رفت شروع کردم به گریه کردن دستمو محکم جلوی دهنم گرفته بودم که صدام نره بیرون...
نمیخواستم بیشتر از این غصه مامان رو ببینم روزه خیلی وحشتناکی بود...
باورم نمیشد بابا رو زیر خاک کردیم و حالا برگشتیم تویه خونش سروش که صدام کرد از جام بلند شدم و برگشتم طرفش...
_حالت خوبه؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره اشکامو پاک کردم که سروش گفت:
بیا داخل هوا سرده آلا ...بدتر میشی از پلهها رفتم بالا و گفتم :خیلی خوب..
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
۲.۸K
۱۵:۲۹