👑 زن و زندگــے 👑
🤍
هوتن با عصبانیت رو به کیان گفت :تو این وسط چه کارهای به زنه من عزیزم عزیزم بستی ها؟؟؟ کیان با اخم گفت: از اینجا برو آقای محترم برای خودت و ما دردسر درست نکن.. هوتنم به سرعت به چسبید به یقه کیان و با همدیگه درگیر شدن شروع کردم به جیغ و داد کردن که چند نفر نزدیک شدن و کیانو هوتن رو از همدیگه جدا کردن... هوتن رو همینجور که فحش میداد و تهدیدم میکرد ازمون دور کردن با پاهای لرزون همونجا روی زمین نشستم.. نگاهی به کیان کردم و گفتم : من واقعاً متاسفم ببخشید که اینجوری شد.. کیان دستی به لباسش کشید و گفت :تو چرا متاسف باشی تقصیر تو نبود... میثم اومد جلو زیر بازومو گرفت و گفت :بلند شو روی زمینه سرد نشستی مریض میشی.. از جام بلند شدم که میثم با اخم نگاهی به کیان کرد و از کنارش رد شد سرم به شدت درد میکرد و حالت تهوع داشتم... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍
میثم منو روی نیمکت نشوند و یه آبمیوه باز کرد و گرفت جلوم_ بگیر بخور بهتر بشی+ نمیخوام
میثم با عصبانیت گفت: میخوای خودتو از پا بندازی چرا لج میکنی آلا؟؟؟ بگیر بخور دیگه برات خوبه..
کلافه آبمیوه رو ازش گرفتم تا بهم گیر نده حوصله کل کل کردن باهاش رو نداشتم..
ده دقیقه بعد بود که بچه ها خدافظی کردن و رفتن منم کناره مامان نشستم و دستشو محکم گرفتم..
همش میترسیدم مامانو هم از دست بدم نزدیک غروب بود که به اجبار بهزاد همه بلند شدیم تا بریم سمت رستورانی که برای شام رزرو کردهبودند....
کم کم بقیه مهمونها هم میرسیدن و زشت بود که کسی اونجا نباشه مامان رو به زور از سر خاک بلند کردیم و رفتیم سمته تالار...
بعد از اینکه مهمونا شامشونو خوردن و تالار خالی شد همه رفتیم سمت خونه درو باز کردم و بغض بدی توی دلم نشست...
باید از این به بعد عادت میکردم که بابایی دیگه وجود نداره .جلویه پلههایه ورودی خونه نشستم که میثم اومد طرفم و گفت :
ادامه
میثم منو روی نیمکت نشوند و یه آبمیوه باز کرد و گرفت جلوم_ بگیر بخور بهتر بشی+ نمیخوام
میثم با عصبانیت گفت: میخوای خودتو از پا بندازی چرا لج میکنی آلا؟؟؟ بگیر بخور دیگه برات خوبه..
کلافه آبمیوه رو ازش گرفتم تا بهم گیر نده حوصله کل کل کردن باهاش رو نداشتم..
ده دقیقه بعد بود که بچه ها خدافظی کردن و رفتن منم کناره مامان نشستم و دستشو محکم گرفتم..
همش میترسیدم مامانو هم از دست بدم نزدیک غروب بود که به اجبار بهزاد همه بلند شدیم تا بریم سمت رستورانی که برای شام رزرو کردهبودند....
کم کم بقیه مهمونها هم میرسیدن و زشت بود که کسی اونجا نباشه مامان رو به زور از سر خاک بلند کردیم و رفتیم سمته تالار...
بعد از اینکه مهمونا شامشونو خوردن و تالار خالی شد همه رفتیم سمت خونه درو باز کردم و بغض بدی توی دلم نشست...
باید از این به بعد عادت میکردم که بابایی دیگه وجود نداره .جلویه پلههایه ورودی خونه نشستم که میثم اومد طرفم و گفت :
ادامه
۲.۸K
۱۴:۵۴