👑 زن و زندگــے 👑
🪽 با صدایه در اتاقم چشمامو باز کردم و گفتم: بله میثم بلند گفت: الا خوابیدی هنوز؟؟ + آره بلند شو دیگه تنبل روی تخت نشستم و گفتم : ساعت چنده نزدیک ۵ پنج و نیم خمیازهای کشیدم و گفتم: باشه بیدار شدم میتونم بیام تو؟؟ یه نگاهی به وضعیت خودم انداختم و گفتم: چند لحظه صبر کن سریع از داخل کشو بلوز و شلواری برداشتم و تنم کردم در اتاقو باز کردم که میثم گفت: چه عجب بابا... دستی به موهام کشیدم و گفتم : ببخشید خواب بودم بیا تو برق اتاقو روشن کردم برسو برداشتم و نشستم جلوی آینه تا موهامو شونه کنم... میثم روی تختم نشست و گفت : حالت خوبه سری تکون دادم و گفتم :آره مطمئنی ؟؟ با تعجب برگشتم سمتش که گفت :آخه چشمات یه جوریه سری تکون دادم و گفتم : چیزی نیست حالم خوبه موهامو برس کشیدم و بالای سرم بستم تمام مدت میثم توی سکوت زل زده بود بهم.. ادامه دارد...
یکم کرم برداشتم و به دستام مالیدم که میثم گفت :باهوتن چیکار کردی؟؟ از آینه نگاهی بهش کردم و گفتم: منظورت چیه
_یعنی اینکه طلاق تو گرفتی یا نه ؟؟برگشتم سمتش نفس عمیقی کشیدم و گفتم: راستش یه کاری کردم میثم
_چیکار کردی؟؟ +طلاقمو از هوتن گرفتم اما کسی خبر نداره میثم با تعجب گفت: یعنی چه کسی خبر نداره شونهای بالا انداختم و گفتم :
یعنی جز من و آلما و سروش هیچکس خبر نداره.. میثم همونجور که با تعجب زل زده بود بهم گفت:
مگه خاله اینا راضی نبودن که طلاق بگیری سری تکون دادم و گفتم :چرا اما قضیه این نیست یه چیز دیگس
_خب چیه؟؟ قضیه رو براش تعریف کردم که گفت: نمیدونم والا چی بگم ؟؟هم کار خوبی کردی هم بد...
سرمو تکون دادم و گفتم: آره خودمم میدونم اما چارهای جز این نداشتم میثم از روی تخت بلند شد و گفت :
ادامه دارد...
۳.۱K
۱۷:۴۳