👑 زن و زندگــے 👑
🪽 مامان با تعجب گفت: چرا یک ساعت پیش که رفتین خوب بودی... شونهای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم دیگه... مامان با نگرانی گفت: برات دمنوش درست کنم؟؟؟قرص بدم؟؟ سری تکون دادم و گفتم :نه میرم بالا یکم استراحت کنم حالم خوب میشه... خاله با مهربونی سریع تکون داد و گفت: آره عزیزم برو بگیر یکم بخواب حالت بهتر میشه..چیه این قرصهای شیمیایی که میخورین معدهتون رو داغون میکنه... سری تکون دادم و گفتم: آره قرص که خوب نیست همین که یکم استراحت کنم بهتر میشم با اجازه... از پلهها رفتم بالا وارد اتاقم شدم و همین که درو بستم بغضم شکست و شروع کردم به بیصدا گریه کردن... لباسامو درآوردم و هولمو برداشتم تا یه دوش بگیرم از حموم که اومدم بیرون مستقیم رفتم روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روی سرم... صورتم حسابی به هم ریخته بود و نمیخواستم مامان منو با این حال و اوضاع ببینه..
با صدایه در اتاقم چشمامو باز کردم و گفتم: بله میثم بلند گفت: الا خوابیدی هنوز؟؟
+ آره بلند شو دیگه تنبل
روی تخت نشستم و گفتم :
ساعت چنده
نزدیک ۵ پنج و نیم
خمیازهای کشیدم و گفتم: باشه بیدار شدم میتونم بیام تو؟؟
یه نگاهی به وضعیت خودم انداختم
و گفتم: چند لحظه صبر کن
سریع از داخل کشو بلوز و شلواری
برداشتم و تنم کردم در اتاقو باز کردم
که میثم گفت: چه عجب بابا...
دستی به موهام کشیدم و گفتم :
ببخشید خواب بودم بیا تو برق اتاقو
روشن کردم برسو برداشتم و نشستم
جلوی آینه تا موهامو شونه کنم...
میثم روی تختم نشست و گفت :
حالت خوبه سری تکون دادم و
گفتم :آره
مطمئنی ؟؟با تعجب برگشتم سمتش که گفت :آخه چشمات یه جوریه سری تکون دادم و گفتم :
چیزی نیست حالم خوبه موهامو برس کشیدم و بالای سرم بستم تمام مدت میثم توی سکوت زل زده بود بهم..
ادامه دارد...
۳.۱K
۱۶:۵۳