👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
الان.....چه تصمیمی داری +فعلا تصمیم نگرفتم هوتن چی میگه؟؟ پشیمونه از کاری؟؟ پوزخندی زدم و گفتم : یه هفتس بهم زنگ نزده.... منم ازش کاملا بی خبرم.. چقدر بی معرفته +مهم نیست ...امروز بابام بهم گفت اگه تصمیم برا جدا شدن ازش قطعیه.....کمکم میکنه و هوامو داره... _خب؟؟؟تو تصمیمت چیه؟؟ سرمو بالا گرفتم و زل زدم تو چشماش پلکی زدم که قطره اشکی از گوشه ی چشمم ریخت پایین.... +نمیدونم.... باید فکراتو بکنی آلا . یا بمون یا جدا شو ازش + من....تردیدم بخاطره هوتن نیست _ پس بخاطره چیه؟؟ +بهتره بگی بخاطره کیه.... کیان با تعجب گفت : خب.....کیه؟؟؟ زل زدم بهش که یکم خودشو جمع کرد. منظورمو متوجه شد.. دستی تو موهاش کشید و از کنارم بلند شد و رفت سمته پنجره ی اتاقش و زل زد به بیرون.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
نمیدونم چقدر گذشته بود که بالاخره از سکوتش کلافه شدم.بلند شدم کیفمو برداشتم و گفتم : خدافظ
میری؟؟
بدونه اینکه نگاهش کنم آره ای
گفتم و از مطبش رفتم بیرون
بغضه بزرگی تو گلوم نشسته
بودکاش بهش نمیگفتم...
احساسه بدی داشتم ـ..حتما
با خودش فکر میکرد که من
چقدر آدمه حال بهم زنی هستم...
اصلا کاش بهم میگفت که حرفه
بدی زدم...کاش میگفت احساساتم بهش غلطه ...اشتباهه...
ولی اینجوری سکوت نمیکرد ..
سکوتش برام خیلی سخت بود
وقتی رسیدم خونه مامان نگران رو
مبل منتظرم نشسته بود با دیدنم
از جاش بلند شد و گفت :
سلام...کجا بودی؟؟؟
+سلام....پیشه دوستم
چرا گوشیتو جواب نمیدی عزیزم +ببخشید نفهمیدم ....تو کیفم بوده _ برو لباساتو عوض کن....برات چایی بریزم.
سری تکون دادم و رفتم سمته پله هالباسامو عوض کردم و رو تخت نشستم...
حتی حوصله ی پایین رفتنم نداشتم ولی نمیخاستم مامان و ناراحتش کنم بزور از رو تخت بلند شدم و گوشیمو برداشتم و رفتم بیرون...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۳:۴۹