👑 زن و زندگــے 👑
🩹 سرمو انداختم پایین چشمم افتاد به دستبندم.. با انگشت اشارم روی سنگش آروم دست کشیدم.. بیشتر از خودم کلافه بودم از اینکه میدونستم به نسبت به کیان احساساتی دارم اما برام مشخص بود که کیان حتی به من فکر هم نمیکرد... اون منو همچنان یک زن شوهردار میدید و همین بیشتر عصبیم میکرد با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم تماس و وصل کردم و گفتم :بله؟؟؟ با شنیدن صدای زنی که آهسته سلام کرد با تعجب گفتم: شما؟؟؟ _کتایونم شناختی ؟؟ با شنیدن اسمش یهو تمام بدنم پر از خشم شد... سریع از جام بلند شدم یه جفت کفش دم دستی پوشیدم و از بچهها فاصله گرفتم... پوزخندی زدم و گفتم: معلومه که میشناسمت مگه میشه آدمی که زندگیمو داغون کرد و شوهرم رو ازم گرفت نشناسم؟؟ کتایون بیخیال گفت: زنگ نزدم گلههاتو بشنوم +پس برای چی بهم زنگ زدی؟؟ به هوتن گفتم که مزاحم من نشه ادامه دارد... 







_هوتن خبر نداره که من بهت زنگ زدم کارت داشتم +ولی من وقت ندارم کتایون پوزخندی زد و گفت :
هوتن راست میگفت اخلاقات مثله بچههاستبا حرص گفتم: هوتن غلط کرده
_مراقب حرف زدنت باش+ مراقب نباشم میخوای چیکار کنی ؟؟؟اگه ناراحتی میتونی گوشی رو قطع کنی...
کتایون نفس پر صدایی کشید و گفت :خوب گوش کن ببین چی میگم دختر جون زنگ نزدم باهات دهن به دهن بزارم تو در حد من نیستی که بخوام باهات لجبازی کنم..
با حرص ابرویی بالا انداختم و گفتم: ببخشید مامان بزرگ نمیدونستم سه برابر من سن داری...
_حرفامو گوش کن من هوتن رو راضی میکنم که بیاد طلاقت بده تو هم بهتره که توافقی بیای دادگاه و طلاقتو بگیری بری پی زندگیت..
+اون وقت چی باعث شده فکر کنی که من بدون گرفتن حق و حقوقم در صورتی که بهم خیانت شده از اون زندگی پا پس میکشم؟؟
ادامه دارد...
۲K
۶:۳۰