👑 زن و زندگــے 👑
🩹 زهرا با همون لبخند مهربونه همیشگیش گفت: عشق واقعی توی زندگیت داری؟؟ نازی سریع لباش آویزون شد و گفت: آره دانیاله عزیزم ..متاسفانه نتونست باهامون بیاد همه خندیدن که شادی ضربه آرومی زد به سرش و گفت : شوهر ذلیل.. امیر از این چیزی در نمیاد بطری رو بچرخون.. امیر خندهای کرد و بطری را چرخوند.. همینجور نوبت به نوبت به بچهها میافتاد دخترا اکثراً ترجیح میدادند حقیقت را انتخاب کنند و پسرا جرات را انتخاب میکردند.... کارهای خندهداری که بهشون میگفتن و انجام میدادند و باعث میشدند بقیه کلی بخندند... انگار تنها آدمی که توی اون جمع خنده به لباش نمیاومد من بودم سعی کردم یکم خودمو جمع و جور کنم و انقدر ضایع بازی در نیارم... سنگینی نگاهی باعث شد سرمو بلند کنم و با دیدن نگاه کیام هول زده با اخم نگاهمو ازش گرفتم... ادامه دارد... 







سرمو انداختم پایین چشمم افتاد به دستبندم.. با انگشت اشارم روی سنگش آروم دست کشیدم..
بیشتر از خودم کلافه بودم از اینکه میدونستم به نسبت به کیان احساساتی دارم اما برام مشخص بود که کیان حتی به من فکر هم نمیکرد...
اون منو همچنان یک زن شوهردار میدید و همین بیشتر عصبیم میکرد با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم تماس و وصل کردم و گفتم :بله؟؟؟
با شنیدن صدای زنی که آهسته سلام کرد با تعجب گفتم: شما؟؟؟ _کتایونم شناختی ؟؟با شنیدن اسمش یهو تمام بدنم پر از خشم شد...
سریع از جام بلند شدم یه جفت کفش دم دستی پوشیدم و از بچهها فاصله گرفتم...
پوزخندی زدم و گفتم: معلومه که میشناسمت مگه میشه آدمی که زندگیمو داغون کرد و شوهرم رو ازم گرفت نشناسم؟؟
کتایون بیخیال گفت: زنگ نزدم گلههاتو بشنوم +پس برای چی بهم زنگ زدی؟؟ به هوتن گفتم که مزاحم من نشه
ادامه دارد...
۲.۲K
۶:۱۵