👑 زن و زندگــے 👑
🩹 از فکری که اومد توی سرم عصبی شدم شادی آهسته زیر گوشم گفت : حالت خوبه؟؟ نگاهی بهش کردم و گفتم: آره خوبم.. امیر که یه جورایی لیدر کلاس بود بلند شد و گفت : خوب تصمیم گرفتیم که جرات یا حقیقت بازی کنیم با تعجب نگاهی به بطری دستش کردم امیر گفت: کیا بازی نمیکنند؟؟ دستمو فورا بردم بالا شادی با تعجب گفت : چرا بازی نمیکنی؟؟ سری تکون دادم و گفتم: حوصله ندارم مهتاب هم دستشو برد بالا و گفت : منم ترجیح میدم که بازی نکنم و نگاه کنم... غیر از من و مهتاب و دوتا از پسرای دیگه کلاس همه رضایت دادند و دور هم نشستند... امیر بطری رو وسط گذاشت و چرخی بهش داد.. که سرش افتاد سمت نازی و ته بطری افتاد سمت یکی از دخترای کلاس که اسمش زهرا بود لبخندی زد و گفت: جرات یا حقیقت؟؟ نازی شونهای بالا انداخت و گفت: حقیقتو انتخاب میکنم.. ادامه دارد... 







زهرا با همون لبخند مهربونه همیشگیش گفت: عشق واقعی توی زندگیت داری؟؟ نازی سریع لباش آویزون شد و گفت:
آره دانیاله عزیزم ..متاسفانه نتونست باهامون بیادهمه خندیدن که شادی ضربه آرومی زد به سرش و گفت :
شوهر ذلیل.. امیر از این چیزیدر نمیاد بطری رو بچرخون.. امیر خندهای کرد و بطری را چرخوند..
همینجور نوبت به نوبت به بچهها میافتاد دخترا اکثراً ترجیح میدادند حقیقت را انتخاب کنند و پسرا جرات را انتخاب میکردند....
کارهای خندهداری که بهشون میگفتن و انجام میدادند و باعث میشدند بقیه کلی بخندند...
انگار تنها آدمی که توی اون جمع خنده به لباش نمیاومد من بودم سعی کردم یکم خودمو جمع و جور کنم و انقدر ضایع بازی در نیارم...
سنگینی نگاهی باعث شد سرمو بلند کنم و با دیدن نگاه کیام هول زده با اخم نگاهمو ازش گرفتم...
ادامه دارد...
۳.۳K
۱۶:۰۸