👑 زن و زندگــے 👑
🩹 حتی تو زبونم نچرخید که بخوام بهش تبریک بگم..از کنارش که رد شدم پشت چشمی برام نازک کرد سعی کردم به خودم نیارم.... رفتیم داخل محوطه یه فرش بزرگ انداخته بودند و همه کنار هم نشسته بودند و دوتا بخاری برقی هم وسط گذاشته بودند... که یه لامپ بهش وصل بود و فضا رو روشنتر میکرد.. بی توجه از کنار کیان رد شدم و وسط نازی و شادی نشستم نگاه متعجبشو رو خودم احساس کردم.. همین که نگاهش کردم با لبخندی سریع به معنای سلام برام تکون داد که آهسته و زیر لب سلامی کردم ونگاهمو ازش گرفتم.. دوست نداشتم بازیچه دست کسی باشم.. کیان اگر به نیلوفر پیشنهاد داده بود.. دلیل نمیشد منو ببره به اون پارک و و بهم بگه که دوست داشته من اینجا رو ببینم... باید این کارها رو با نیلوفر میکرد شاید به قول معروف داشت مخ دو نفرمون رو میزد... ادامه دارد... 







از فکری که اومد توی سرم عصبی شدم شادی آهسته زیر گوشم گفت :حالت خوبه؟؟
نگاهی بهش کردم و گفتم: آره خوبم.. امیر که یه جورایی لیدر کلاس بود بلند شد و گفت :
خوب تصمیم گرفتیم که جرات یا حقیقت بازی کنیم با تعجب نگاهی به بطری دستش کردم امیر گفت:
کیا بازی نمیکنند؟؟ دستمو فورا بردم بالا شادی با تعجب گفت :چرا بازی نمیکنی؟؟ سری تکون دادم و گفتم:
حوصله ندارم مهتاب هم دستشو برد بالا و گفت :منم ترجیح میدم که بازی نکنم و نگاه کنم...
غیر از من و مهتاب و دوتا از پسرای دیگه کلاس همه رضایت دادند و دور هم نشستند...
امیر بطری رو وسط گذاشت و چرخی بهش داد.. که سرش افتاد سمت نازی و ته بطری افتاد سمت یکی از دخترای کلاس که اسمش زهرا بود لبخندی زد و گفت:
جرات یا حقیقت؟؟ نازی شونهای بالا انداخت و گفت: حقیقتو انتخاب میکنم..
ادامه دارد...
۲.۲K
۱۶:۰۸