👑 زن و زندگــے 👑
🩹 البته فعلاً به کسی حرفی نزنین کیان خواسته که هیچکس خبردار نشه.. مهتاب هم با خنده گفت : چقدر هم که تو به حرفش گوش کردی همین الان ۶ نفرمون خبردار شدیم شادی سری تکون داد و گفت: مگه میشه همچین چیزی ساکت بمونه ؟؟من باید از کیان شیرینی بگیرم نیلوفر هول زده گفت: نه تو رو خدا بهش حرفی نزنین قطعی که بشه خودم بهتون شیرینی میدم... شادی با چشمای ریز شده نگاهی به نیلوفر کرد و سری تکون داد قیافم خونسرد و آروم بود ولی خدا میدونست از درون داشتم آتیش میگرفتم... کیان کی به نیلوفر همچین حرفی زده بود ؟؟ کیان از ظهر که با من بود.. حتماً صبح به نیلوفر همچین حرفی زده بود... نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم گوشیمو برداشتم و با بچهها رفتیم بیرون... ادامه دارد... 







حتی تو زبونم نچرخید که بخوام بهش تبریک بگم..از کنارش که رد شدم پشت چشمی برام نازک کرد سعی کردم به خودم نیارم....
رفتیم داخل محوطه یه فرش بزرگ انداخته بودند و همه کنار هم نشسته بودند و دوتا بخاری برقی هم وسط گذاشته بودند...
که یه لامپ بهش وصل بود و فضا رو روشنتر میکرد.. بی توجه از کنار کیان رد شدم و وسط نازی و شادی نشستم نگاه متعجبشو رو خودم احساس کردم..
همین که نگاهش کردم با لبخندی سریع به معنای سلام برام تکون داد که آهسته و زیر لب سلامی کردم ونگاهمو ازش گرفتم..
دوست نداشتم بازیچه دست کسی باشم.. کیان اگر به نیلوفر پیشنهاد داده بود..
دلیل نمیشد منو ببره به اون پارک و و بهم بگه که دوست داشته من اینجا رو ببینم...
باید این کارها رو با نیلوفر میکرد شاید به قول معروف داشت مخ دو نفرمون رو میزد...
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۰۸