👑 زن و زندگــے 👑
بابا گوشه ی اتوبان ماشینو نگه اشت و خودشو کشید سمتم محکم بغلم کرد و رو سرمو بوسید.. دختر کوچولویه من..... +بابا.....بابا هیچی نگو عزیزم ..... من درستش میکنم + از...ازش متنفرم....بدم میاد. میدونم عزیزم ....میدونم با ضربه ای که خورد به شیشه از بغله بابا اومد بیرون و بابا شیشه رو داد پایین... آسمون پره ابرایه سیاه بود و نم نمه بارون گرفته بود و همین حالمو بدتر میکرد پلیس نگوهی بهم کرد و گفت : مدارکه ماشین بابا مدارکو نشون داد که پلیس گفت : مگه خونه ندارین که اینجا همو بغل کردین؟؟؟ بابا با اخم گفت : جناب.....دخترمه پلیسه با تعجب نگاهم کرد و گفت ؛ ببخشید ....مشکلی پیش اومده؟؟ بله.....با شوهرش به مشکل خورده حالش خوب نیست پلیس مدارکو داد به بابا و گفت : انشالله که رفع بشه..حرکت کنین کناره اتوبان واینستین آقا... ادامه دارد..

بایا با اخم سری تکون داد و راه افتاد تو آینه نگاهی بخودش کرد و گفت : چی فکری کرده بود با خودش؟؟؟قیافه ی من به مردایه دختر باز میخوره..
بی اراده خندم گرفت که بابا گفت : والا+از بس این چیزا زیاد شده که...این بدبختام حق دارن..
بابا سری تکون داد و گفت : میریم ناهار میخوریم بعد میریم خونه+اصلا اشتها ندارم بیخود....قرار نیست خودتو داغون کنی
+بابا خواهش میکنم یه امروز
مادرت با این قیافه ببینتت سکته میکنه..آیتم که دیگه بدتر از همه..
سری تکون دادم و گفتم : پس یجا وایستین آب بگیرین صورتمو بشورم...بابا برام آب گرفت و کناره پیاده رو صورتمو شستم...
حالم که بهتر شد رفتیم سمته خونه وقتی رسیدیم مستقیم رفتم تو اتاق و به صدا زدنایه مامان هم توجهی نکردم...
آلما خاست بیاد دنبالم که بابا صداش زد و گفت : تنهاش بذار لباسامو در اوردم و رفتم تو حموم دوشو باز کردم و زیره دوش وایستادم و اشکام سرازیر شدن
ادامه
۱.۹K
۶:۵۶