👑 زن و زندگــے 👑
با بغض نگاهی به هوتن کردم که گفت : آلا من +خیلی بی معرفتی.... کتایون با تعجب داشت نگاهمون میکرد... نگاهی بهش کردم و گفتم : تمامه اون دوست دارما..حرفایه عاشقونه ....همش دروغ بود؟؟؟ _ گوش کن آلا + گوش؟؟؟ نه دارم میبینم... با چشمام برو با عشقه جدیدت زندگی کن...اوه.... ببخشید یادم نبود عشقه سابقت.. ولی اینو بدون هیچوقت ازت نمیگذرم...احساساته من بازیچه ی دسته تو نبود.. هوتن با التماس گفت : آلا......بهم گوش کن برگشتم سمته ماشین و نشستم داخلش که بابا هم اومد و سوار شد.. همینکه راه افتاد بلند زدم زیره گریه دیگه برام مهم نبود بابا در موردم چی فکر میکنه... من شکسته بودم.... بدم شکسته بودم زندگیم نابود شده بود.. بچمو از دست دادم و نشکستم... ولی خیانت....مگه دیگه چی میتونست یه زنو از پا در بیاره؟؟؟؟ ادامه
بابا گوشه ی اتوبان ماشینو نگه اشت و خودشو کشید سمتم محکم بغلم کرد و رو سرمو بوسید.. دختر کوچولویه من.....
+بابا.....بابا
هیچی نگو عزیزم .....من درستش میکنم + از...ازش متنفرم....بدم میاد.
میدونم عزیزم ....میدونم
با ضربه ای که خورد به شیشه از بغله بابا اومد بیرون و بابا شیشه رو داد پایین...
آسمون پره ابرایه سیاه بود و نم نمه بارون گرفته بود و همین حالمو بدتر میکرد پلیس نگوهی بهم کرد و گفت :
مدارکه ماشین
بابا مدارکو نشون داد که پلیس گفت : مگه خونه ندارین که اینجا همو بغل کردین؟؟؟
بابا با اخم گفت : جناب.....دخترمه
پلیسه با تعجب نگاهم کرد و گفت ؛ ببخشید ....مشکلی پیش اومده؟؟
بله.....با شوهرش به مشکل خورده حالش خوب نیست
پلیس مدارکو داد به بابا و گفت : انشالله که رفع بشه..حرکت کنین کناره اتوبان واینستین آقا...
ادامه دارد..
۱.۹K
۶:۵۵