👑 زن و زندگــے 👑
آلا؟؟؟ +بله الان میگم بیاد گوشیو گذاشت که با ترس عقب وایستادم... میترسیدم دعوا بشه هوتن وقتی عصبی میشد کنترلشو از دست میداد +بابا....تروخدا مواظب باش نگران نباش....تو عقب وایستا سری تکون دادم و یکم رفتم عقب که دره خونه باز شد و هوتن اومد بیرون...با دیدنه بابا شوکه شد نگاهش اومد رو من و گفت : آلا.....اینجا...چیکار میکنین ؟ پوزخندی زدم بهش که دره حیاط باز شد و کتایون اومد دمه در کناره هوتن وایستاد و گفت: اینا کی هستن عزیزم ؟؟ ابرویی بالا انداختم که هوتن گفت : چیزه...من...من توضیح میدم..من بابا دستشو اورد بالا و گفت : اگه تا الان فکر میکردم که شاید اخلاقت درست میشه و امیدی به زندگیتون داشتم... الان با دیدنه این وضعیت میفهمم که تو لیاقته دختره منو نداری ازت شکایت میکنم مهریشو تمام و کمال میگیرم و دخترمو طلاق میدی... بعدم برو دنباله زندگیت یه لحظه بهم گوش بدین بابا اخمی کرد و گفت : اگه آلا بخاد باهات زندگی کنه باید دوره منو خط بکشه ادامه دارد..

با بغض نگاهی به هوتن کردم که گفت : آلا من+خیلی بی معرفتی....کتایون با تعجب داشت نگاهمون میکرد...
نگاهی بهش کردم و گفتم : تمامه اون دوست دارما..حرفایه عاشقونه ....همش دروغ بود؟؟؟_ گوش کن آلا
+ گوش؟؟؟ نه دارم میبینم...با چشمام برو با عشقه جدیدت زندگی کن...اوه....ببخشید یادم نبود عشقه سابقت..
ولی اینو بدون هیچوقت ازت نمیگذرم...احساساته من بازیچه ی دسته تو نبود.. هوتن با التماس گفت : آلا......بهم گوش کن
برگشتم سمته ماشین و نشستم داخلش که بابا هم اومد و سوار شد.. همینکه راه افتاد بلند زدم زیره گریه دیگه برام مهم نبود بابا در موردم چی فکر میکنه...
من شکسته بودم....بدم شکسته بودم زندگیم نابود شده بود..بچمو از دست دادم و نشکستم...ولی خیانت....مگه دیگه چی میتونست یه زنو از پا در بیاره؟؟؟؟
ادامه
۱.۸K
۶:۵۵