👑 زن و زندگــے 👑
🪽 خوب چی گفت؟؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم : فعلاً که حرفی نزد قرار شد فکراشو بکنه و بهمون خبر بده.. _واکنشش چی بود؟؟ + نمیدونم به نظر من قبول نمیکنه اما آلما خیلی به این قضیه امیدواره _خیله خوب عزیزم برو اگه خبری شد به منم خبر بده +باشه کاری نداری؟؟ نه گلم خداحافظ +فعلاً خداحافظ گوشیو قطع کردم که آلما لبخندی زد و گفت: آخه حیف تو نیست کنار هوتن باشی... ببین حتی وقتی با کیان هم حرف میزنی لحن صحبت کردنت فرق میکنه... با تعجب نگاهی به آلما کردم که گفت: چیه تعجب داره؟؟ + جدی داری میگی آلما؟؟ آلما با خنده گفت: معلومه که جدی میگم اصلاً چشماتم برق میزنه لبخندی روی لبم نشست که آلما با شوخی گفت: نیشتو ببند دختره بیحیا.. بلندتر خندیدم که آلما گفت :امروز من بیکارم و دانشگاه نمیرم سروشم سر کاره به نظرت کجا بریم ؟؟ ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
نمیدونم هرجا که خودت دوست داری _پس بشین تا ببرمت به یه رستوران خفن یه پیتزا تنوری بهت بدم کیف کنی..
سری تکون دادم و گفتم: آخ جون....برو منم پایم..بعد ناهار که خوردیم نگاهی به ساعت دستم کردم که آلما گفت :
جایی کار داری میخوای بری ؟؟+نه کار ندارم _پس بلند شو بریم خونه
+تو برو من دلم میخواد یک جای دیگه هم برم آلما با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت: کجا میخوای بری؟؟
اون شب بعد از اینکه آشوب و بهزاد هم اومدن دور هم حسابی بهمون خوش گذشت و حال و هوای هممون عوض شد .
تمام تمرکزم به حرفهایه استاد بود که گوشیم توی کیفم شروع به لرزیدن کرد گوشیو آهسته درآوردم و با دیدن اسم هوتن تماس و ریجکت کردم و بهش پیام دادم...
"الان سر کلاسم خودم بهت زنگ میزنم.. بلافاصله از طرف هوتن پیامی برام اومد که نوشته بود"
باشه منتظر تماستم "کل کلاس حواسم پی هوتن بود یعنی راضی شده بود ؟؟؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳.۶K
۱۶:۳۹