👑 زن و زندگــے 👑
🪽 سوار ماشین شدم و رو به آلما گفتم: اما من از آخر این قضیه میترسم آلما آلما با عصبانیت گفت: اینقدر بگو که یه اتفاقی بیفته با حرص نگاهش کردم و گفتم :اصلاً هوتنو بیخیال شو... فکر کردی اگه آیت و مامان بفهمن این کارو کردیم چیکار میکنن؟؟ مثلاً میخوان چیکار کنن ها؟؟؟ کتکمون بزنن؟؟ بسه دیگه انقدر لوس نباش اصلاً آیت هم که بخواد چیزی بگه خیلی رک و راست خودم بهش میگم.. خودش نشسته با زنش و بچهاش زندگیشو میکنه اصلاً به فکر تو نیست که این وسط یه لنگه پا موندی... سری تکون دادم که آلما ماشینو روشن کرد و راه افتاد هنوز بدنم از استرس داشت میلرزید با شماره کیان که روی گوشیم افتاد به خودم اومدم و تماس و وصل کردم... + الو سلام سلام آلا جان خوبین کجایین؟؟ نیم نگاهی به آلما کردم و گفتم : داریم میریم سمت خونه _ چی شد با هوتن قرار گذاشتین؟؟ + آره باهاش حرف زدیم ادامه دارد...
خوب چی گفت؟؟؟
شونهای بالا انداختم و گفتم :
فعلاً که حرفی نزد قرار شد فکراشو
بکنه و بهمون خبر بده..
_واکنشش چی بود؟؟
+ نمیدونم به نظر من قبول نمیکنه
اما آلما خیلی به این قضیه امیدواره
_خیله خوب عزیزم برو اگه خبری شد
به منم خبر بده
+باشه کاری نداری؟؟
نه گلم خداحافظ +فعلاً خداحافظ
گوشیو قطع کردم که آلما لبخندی زد و گفت: آخه حیف تو نیست کنار هوتن باشی...
ببین حتی وقتی با کیان هم حرف میزنی لحن صحبت کردنت فرق میکنه...
با تعجب نگاهی به آلما کردم که گفت: چیه تعجب داره؟؟+ جدی داری میگی آلما؟؟آلما با خنده گفت:
معلومه که جدی میگم اصلاً چشماتم برق میزنه لبخندی روی لبم نشست که آلما با شوخی گفت: نیشتو ببند دختره بیحیا..
بلندتر خندیدم که آلما گفت :امروز من بیکارم و دانشگاه نمیرم سروشم سر کاره به نظرت کجا بریم ؟؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳.۶K
۱۴:۱۴