👑 زن و زندگــے 👑
🤍
مامان قابلمه رو گذاشت روی گاز و گفت: خیلی خوب میخواستم یکم مرغ درست کنم +باشه خیالت راحت تو برو بشین مامان که رفت پیاز بزرگی از توی سبد برداشتم و شروع کردم به پوست کندن... ماهک هم چند بسته مرغ از داخل یخچال برداشت که آیت اومد توی آشپزخونه و گفت: ماهک بیا کارن داره گریه میکنه _خوب حتماً جیش کرده آیت سری تکون داد و گفت: نه پوشکشو عوض کردم فکر میکنم گشنشه شیر میخوادبا خنده نگاهشون میکردم که آیت گفت: به چی میخندی ؟؟؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: به تو هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بابای بامزهای بشی... آیت لبخند کم رنگی روی لبش نشست و گفت: چیکار کنم بچهام دیگه... سری تکون دادم که از آشپزخونه رفت بیرون.. پیاز رو رنده کردم و داخل قابلمه یکم روغن ریختم که میثم وارد آشپزخونه شد و لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
تو امشب میخوای آشپزی کنی؟؟ سری تکون دادم و گفتم؟: آره برای چی ؟؟
میثم شونهای بالا انداخت و گفت: هیچی فقط باید برم از الان بشینم دست به دامن خدا بشم که به جوونیم رحم کنه و مسموم نشم..
+ هر هر بامزه خیلی به شوخیت خندیدم شوخی نیست که عزیزم واقعیتتو دارم میگم..
بیحوصله سری تکون دادم که
گفت :هوتن دیگه مزاحمت نشده ؟؟
+نه چطور مگه ؟؟؟
هیچی همینجوری ازت پرسیدم فقط میخواستم ببینم سر و کلش پیدا شده یا نه؟؟
+ نه از اون روز که اومده بود در خونه دیگه ندیدمش _چی میگفت اونروز؟؟
شونهای بالا انداختم و گفتم: یه مشت چرت و پرت _آیت ازش شکایت کرده؟؟؟
سری تکون دادم و گفتم :آره_خب میخاین چیکار کنین؟؟+هیچی ...هر چی قانون در موردش تصمیم بگیره ماهم انجام میدیم...
ادامه دارد..
۲.۵K
۱۴:۱۴