👑 زن و زندگــے 👑
🤍
خب چرا الان جوابشو ندادی؟؟؟ + حتماً در مورد درسها باهام کار داره منم که یه هفته است دانشگاه نرفتم بعداً بهش زنگ میزنم... آلما سری تکون داد و گفت: آره منم دیگه از فردا باید برم دانشگاه نمیتونم بیشتر از این درسمو ول کنم سری تکون دادم و گفتم: کار خوبی میکنی منم میرم همه سوار ماشینا شدیم و برگشتیم سمت خونه.. خاله و میثم و مهدیه هم اومده بودند رفتم داخل آشپزخونه و رو به مامان گفتم: داری چیکار میکنی؟؟ _ میخوام شام درست کنم سرمو کج کردم و نگاهش کردم که گفت: چیزی شده ؟؟؟ +آره _خوب چی شده؟؟ خنده آرومی کردم و گفتم: با این حال و روزت میخوای وایسی پای گاز؟؟ مامان نگاهی به خودش کرد و گفت: چیزی شده؟؟؟ +نه عزیزم هیچی نیست اما تو باید استراحت کنی برو بشین من خودم درست میکنم.. همون لحظه ماهک وارد آشپزخونه شد و گفت: آره مامان جون تو برو بشین پیش خاله و استراحت کن منو الا هستیم خودمون.... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷 لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
🤍
مامان قابلمه رو گذاشت روی گاز و گفت: خیلی خوب میخواستم یکم مرغ درست کنم
+باشه خیالت راحت تو برو بشین مامان که رفت پیاز بزرگی از توی سبد برداشتم و شروع کردم به پوست کندن...
ماهک هم چند بسته مرغ از داخل یخچال برداشت که آیت اومد توی آشپزخونه و گفت:
ماهک بیا کارن داره گریه میکنه _خوب حتماً جیش کرده آیت سری تکون داد و گفت:
نه پوشکشو عوض کردم فکر میکنم گشنشه شیر میخوادبا خنده نگاهشون میکردم که آیت گفت:
به چی میخندی ؟؟؟؟شونهای بالا انداختم و گفتم: به تو هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بابای بامزهای بشی...
آیت لبخند کم رنگی روی لبش نشست و گفت: چیکار کنم بچهام دیگه...
سری تکون دادم که از آشپزخونه رفت بیرون.. پیاز رو رنده کردم و داخل قابلمه یکم روغن ریختم که میثم وارد آشپزخونه شد و
لینک کانالمون
@zan_v_zendegi
داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
مامان قابلمه رو گذاشت روی گاز و گفت: خیلی خوب میخواستم یکم مرغ درست کنم
+باشه خیالت راحت تو برو بشین مامان که رفت پیاز بزرگی از توی سبد برداشتم و شروع کردم به پوست کندن...
ماهک هم چند بسته مرغ از داخل یخچال برداشت که آیت اومد توی آشپزخونه و گفت:
ماهک بیا کارن داره گریه میکنه _خوب حتماً جیش کرده آیت سری تکون داد و گفت:
نه پوشکشو عوض کردم فکر میکنم گشنشه شیر میخوادبا خنده نگاهشون میکردم که آیت گفت:
به چی میخندی ؟؟؟؟شونهای بالا انداختم و گفتم: به تو هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بابای بامزهای بشی...
آیت لبخند کم رنگی روی لبش نشست و گفت: چیکار کنم بچهام دیگه...
سری تکون دادم که از آشپزخونه رفت بیرون.. پیاز رو رنده کردم و داخل قابلمه یکم روغن ریختم که میثم وارد آشپزخونه شد و
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۲.۵K
۱۴:۱۴