👑 زن و زندگــے 👑
🤍
بهزاد اینا رو نمیخواد بفهمه مامان سری تکون داد و گفت :درکت میکنم که دلت برای پدرت تنگ شده... اما میدونی که این رفتار با شوهرت صحیح نیست باید از دلش در بیاری آشوب کلافه سری تکون داد و گفت : خیلی خوب حالا بعداً یه کاریش میکنم تا نزدیک غروب همه سر خاک نشسته بودیم... هیچ کدوممون دل بلند شدن رو نداشتیم که مامان قرآنشو بست و گذاشت داخل کیفش... _ آیت و سروش بلند شین تا بریم آیت با ناراحتی از جاش بلند شد و بچهشو بغل کرد.. خم شدم و روی خاک بابا رو بوسیدم که قطره اشکی هم از چشمم چکید پایین همینجور که میرفتیم سمت ماشینها گوشیم زنگ خورد.. با دیدن اسم کیان یکم هول شدم چون آلما هم دقیقاً نگاهش روی گوشیم بود تماسو بیصدا کردم و گوشیو گذاشتم داخل جیبم که آلما گفت: چرا جواب نمیدی؟؟؟ یکی از بچههای دانشگاس بعداً بهش زنگ میزنم آلما مشکوک نگاهی بهم کرد و گفت : ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷 لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
🤍
خب چرا الان جوابشو ندادی؟؟؟+ حتماً در مورد درسها باهام کار داره منم که یه هفته است دانشگاه نرفتم بعداً بهش زنگ میزنم...
آلما سری تکون داد و گفت: آره منم دیگه از فردا باید برم دانشگاه نمیتونم بیشتر از این درسمو ول کنم
سری تکون دادم و گفتم:کار خوبی میکنی منم میرم همه سوار ماشینا شدیم و برگشتیم سمت خونه..
خاله و میثم و مهدیه هم اومده بودند رفتم داخل آشپزخونه و رو به مامان گفتم: داری چیکار میکنی؟؟
_ میخوام شام درست کنم سرمو کج کردم و نگاهش کردم که گفت: چیزی شده ؟؟؟
+آره_خوب چی شده؟؟ خنده آرومی کردم و گفتم: با این حال و روزت میخوای وایسی پای گاز؟؟
مامان نگاهی به خودش کرد و گفت: چیزی شده؟؟؟ +نه عزیزم هیچی نیست اما تو باید استراحت کنی برو بشین من خودم درست میکنم..
همون لحظه ماهک وارد آشپزخونه شد و گفت: آره مامان جون تو برو بشین پیش خاله و استراحت کن منو الا هستیم خودمون....
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
لینک کانالمون
@zan_v_zendegi
داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
خب چرا الان جوابشو ندادی؟؟؟+ حتماً در مورد درسها باهام کار داره منم که یه هفته است دانشگاه نرفتم بعداً بهش زنگ میزنم...
آلما سری تکون داد و گفت: آره منم دیگه از فردا باید برم دانشگاه نمیتونم بیشتر از این درسمو ول کنم
سری تکون دادم و گفتم:کار خوبی میکنی منم میرم همه سوار ماشینا شدیم و برگشتیم سمت خونه..
خاله و میثم و مهدیه هم اومده بودند رفتم داخل آشپزخونه و رو به مامان گفتم: داری چیکار میکنی؟؟
_ میخوام شام درست کنم سرمو کج کردم و نگاهش کردم که گفت: چیزی شده ؟؟؟
+آره_خوب چی شده؟؟ خنده آرومی کردم و گفتم: با این حال و روزت میخوای وایسی پای گاز؟؟
مامان نگاهی به خودش کرد و گفت: چیزی شده؟؟؟ +نه عزیزم هیچی نیست اما تو باید استراحت کنی برو بشین من خودم درست میکنم..
همون لحظه ماهک وارد آشپزخونه شد و گفت: آره مامان جون تو برو بشین پیش خاله و استراحت کن منو الا هستیم خودمون....
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۲.۵K
۱۳:۵۷