عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
🤍undefined نگران حاله توئه... آشوب و پوزخندی زد و گفت: نگران من نیست نگران بچه‌شه که تو شکمه منه... بهزاد سری تکون داد و گفت: واقعاً همینجور فکر می‌کنی؟؟ آشوب پوزخندی زد و گفت : آره دقیقاً همین فکرو می‌کنم لبمو گاز گرفتم و به آشوب اشاره‌ای کردم که دیگه حرف نزنه... بهزاد هم با اخم از جاش بلند شد و گفت :پس حالا که اینجور فکر می‌کنی تا هر وقت که دوست داری همین جا بمون... دست رهام رو گرفت و رفتن مامان با ناراحتی نگاهشو از آشوب گرفت و گفت: اصلاً توقع نداشتم سر خاک پدرت این کارو بکنی آشوب با گریه گفت: آخه یکسره بهم میگه گریه نکن بچه حالش بد میشه... نمی‌خواد بری سر خاک بابات بچه حالش بد میشه....حرف دهنش یکسره بچشه نه من ... کاش یکمم به فکر من بود من پدرمو از دست دادم داغش هنوز روی دلم تازه است شبانه روز هم که همین جا بشینم بازم دلتنگیم رفع نمی‌شه... ادامه دارد...
🤍undefined

بهزاد اینا رو نمی‌خواد بفهمه مامان سری تکون داد و گفت :درکت می‌کنم که دلت برای پدرت تنگ شده...
اما می‌دونی که این رفتار با شوهرت صحیح نیست باید از دلش در بیاریآشوب کلافه سری تکون داد و گفت :
خیلی خوب حالا بعداً یه کاریشمی‌کنم تا نزدیک غروب همه سر خاک نشسته بودیم...
هیچ کدوممون دل بلند شدن رو نداشتیم که مامان قرآنشو بست و گذاشت داخل کیفش...
_ آیت و سروش بلند شین تا بریم آیت با ناراحتی از جاش بلند شد و بچه‌شو بغل کرد..
خم شدم و روی خاک بابا رو بوسیدم که قطره اشکی هم از چشمم چکید پایین همینجور که می‌رفتیم سمت ماشین‌ها گوشیم زنگ خورد..
با دیدن اسم کیان یکم هول شدم چون آلما هم دقیقاً نگاهش روی گوشیم بود تماسو بی‌صدا کردم و گوشیو گذاشتم داخل جیبم که آلما گفت:
چرا جواب نمیدی؟؟؟ یکی از بچه‌های دانشگاس بعداً بهش زنگ میزنم آلما مشکوک نگاهی بهم کرد و گفت :



ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷

لینک کانالمونundefinedundefined@zan_v_zendegi
داستان زندگیتو برامون بفرسundefinedundefined@pari_166
undefined۳۹

۲.۵K

۱۳:۳۸