👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
نشستیم تو ماشین و رو به بابا گفتم : دیدی گفتم خوبم.... حالا خیالت راحت شد؟؟ آره عزیزم ...الان خیالم راحته لبخندی زدم و گفتم : از فردا باید برم دانشگاهمو. _آره خودمم میرسونمت ... +مرسی بابا بابا سری تکون داد و بعده چند دقیقه جلو یه کافی شاپ نگهداشت _پیاده شو آلا +اینجا؟ _آره.....باید باهات حرف بزنم حدس میزدم.. کیفمو برداشتم و از ماشین پیاده شدم و رفتیم داخل... بیشتر فضاش خانوادگی بود . صندوق دار با دیدنه بابا بلند شد و احترام احوالپرسی کرد و راهنماییمون کرد بریم طبقه ی بالانگاهی به بابا کردم و گفتم : حتما زیاد با مامان میای اینجا؟؟؟ بابا خندید و گفت : آره....بقوله شما جوونایه امروزی اینجا پاتوقمونه ابرویی بالا انداختم و گفتم : اووو حرفایه جالب میزنی سره یه میز نشستیم که بابا گفت : خب.....حالا که بهتر شدی اوردمت اینجا تا باهات حرف بزنم... نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : خب....؟؟؟چی بگم؟؟؟ هوتن تا الان دو بار اومده محله کارم..سر و صدا کرده و مثلا آبرومو برده... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ
با تعجب نگاهی به بابا کردم و گفتم : آبروریزی کرده؟؟؟بیخود کرده زنگ میزدین پلیس میومد میبردش....
همون لحظه قهوه هامونو اوردن و ساکت شدم .عزیزم من که آبرومو از سره راه نیاوردم....
خجالت زده لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین که بابا دستمو گرفت
و گفت : اینارو نگفتم که خجالت بکشی.....گفتم که تکلیفتو با
خودت روشن کنی...
نفسه عمیقی کشیدم و گفتم ؛ تکلیفم؟؟؟
من هیچیم با خودم مشخص
نیست بابا ...هیچی...زندگیم بهم ریخته و من....من نمیدونم راهه
درست چیه....
_راه درست راهیه که قلبت بگه.....
به حرفه دلت گوش کن عزیزم...
+متاسفانه انگار کر شدم...کور شدم...بابا تو بهم بگو چیکار کنم
_من نمیتونم حرفی بزنم....
+چرا نتونی؟؟؟تروخدا بهم بگو ...
من درموندم و بینه دوراهی موندم
چه دو راهیی؟؟؟+نمیدونم بمونم ....یا جدا بشم؟؟بابا نگاهی بهم کرد و لبخندی زد _ هوتن و هنوز دوست داری؟؟؟؟
با شنیدنه سوالش جا خوردم که بابا گفت :اگه دوسش داری.میتونی بمونی و درستش کنی ...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۶:۱۴