👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
میگفت کلاس داره تا ظهر میاد تو دلم خنده ای کردم حتما با سروش قرار داشت کاش چیزی از این اتفاق به کسی نگه.....همینجوریشم کلی خجالت میکشیدم... جلو تلویزیون رو کاناپه دراز کشیده بودم و گیج بودم و داشتم چرت میزدم که بابا وارده خونه شد... کو آلا؟؟؟حالش خوبه؟ +آره.....نمیبینیش؟؟ جلو تلویزیونه..بابا برگشت سمتم که نشستم و گفتم :سلام بابا.. سلام عزیزم چطوری؟؟ +خوبم. _درد نداری؟؟ +چرا وقتایی تکون میخورم دارم .... سعی کن بیشتر استراحت کنی.... مامان کفگیر بدست اومد جلو و گفت :خب چیکار کردی؟؟؟ بابا کتشو در اورد و گفت : با چند تا وکیل حرف زدم و گفتم چیشده.... اکثرشون گفتن که حتی اگه قصده جدا شدنم نداره اینبار نباید کم بیاریم.. باید ازش شکایت کنین و دیه بگیریم تا بفهمه کارش اشتباه بوده و حقه چنین کاری نداشته .. و اینکه فعلا آلا نه بهش زنگ میزنی نه جوابشو میدی توجه شدی؟؟؟ سری تکون دادم که گفت : ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
خوبه...بذار اول نامه ی شکایت بره دره خونش..کم کم خودش متوجه میشه که با چه کسی در افتاده و کتکش زده....
بابا کنارم نشست و دستشو انداخت دوره گردنم و گفت: دخترامو تو پره قو بزرگ نکردم که حالا یه نفر بیاد و کتکشون بزنه...من پدرشو در میارم..
+مرسی که هستی بابا.. وظیفمه عزیزم
مامان برام یه لیوان آبمیوه
اورد و رو به بابا گفت :
اگه میخای یه دوش بگیر تا
لباسایه کثمثیفو بریزم تو ماشین
بابا سری تکون داد و گفت :
نه نمیخاد....لباسام تمیزه
ناهارات کی آماده میشه؟؟
یه نیم ساعت دیگه مامان رفت تو آشپزخونه و بلند گفت :
راستی آیت زنگ زد کارت داشت بابا نگاهی به گوشیش کرد و گفت : به خودم زنگ زد ...
نیم ساعت بعد آلما از بیرون رسید و یه پلاستیکه بزرگه خوراکی هم دستش بود کنارم نشست و گفت :خوبی ؟؟؟
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۷:۵۲