👑 زن و زندگــے 👑
با غیظ نگاهمو از میثم گرفتم که از آشپزخانه رفت بیرون ماهک با تعجب گفت : چتون شده شما دوتا ؟؟؟ همونجور که پوست لبمو میکندم گفتم :هیچی ماهک نگاهی به قابلمه کرد و گفت: روغنش دود کرد چرا درست نمیکنی ؟؟ +ای وای حواسم نبود الان میریزم مرغا رو... یکی یکی داخل قابلمه گذاشتم که صدای جلز و ولزشون بلند شد و روغنها با شدت از قابلمه میپریدن بیرون که ماهک گفت : بیا برو عقب حالت خوب نیست ها داری چیکار میکنی؟؟؟ کلافه سری تکون دادم و گفتم : هیچی اعصابم به هم ریخت ماهک نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت: به خاطر میثم؟؟ چی بهت گفته ؟؟؟؟ +هیچی فقط بلده گند بزنه به اعصاب آدم ماهک خندهای کرد و گفت : نمیخواد زیاد حرص بخوری برو یکم استراحت کن .. من درست میکنم سری تکون دادم و گفتم : مرسی لباس عوض میکنم میام پایین کمکت... ادامه دارد... ───• · · · ⌞
⌝ · · · •───
نمیخواد برو بالا.. از آشپزخونه رفتم بیرون مامان و خاله با همدیگه مشغول حرف زدن بودن...
مهدیه هم یه گوشه نشسته بود و سرش توی گوشی بود وارد اتاقم شدم بعد درو بستم..
شمارهی کیان رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده الو سلام
+ سلام کیان خوبی؟؟
آره خوبم تو چطوری حالت خوبه؟؟؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟؟+سر خاک بودم نتونستم تازه رسیدم خونه
_خوب خوبه فکر کردم خدایی نکرده حالت بده که جواب ندادی +نه چیزی نیست خوبم _از فردا نمیای دانشگاه؟؟
+ چرا باید بیام دیگه کم کم... همین الانشم خیلی عقب افتادم _نگران نباش من از تمامه درسا برات جزوه نویسی کردم نگران چیزی نباش...
خودم کمکت میکنم که جا نمونی لبخندی روی لبم نشست و گفتم :مرسی ازت... _خواهش میکنم کاری نکردم که
+ همین که حواست بهم هست برام یه دنیا میارزه کیان نفس عمیقی کشید و گفت :آلا ؟؟
ادامه دارد...───• · · · ⌞
۲.۶K
۱۳:۴۷