👑 زن و زندگــے 👑














نیلوفر رفت سمت کافه و منم بدون حرف دنبالش رفتم مطمئن بودم میخواد در مورد کیان باهام حرف بزنه روی اولین میز و صندلی دم در نشستم که نیلوفر گفت: الان برمیگردم.. چند دقیقه بعد با دوتا نسکافه که توی دستش بود برگشت و سر میز نشست... بفرما +خیلی ممنون لیوانو ازش گرفتم و گفتم :خوب میخواستی باهام حرف بزنی بگو من میشنوم؟؟ نیلوفر سری تکون داد و گفت :آره راستش نمیدونم حدس میزنی یا نه ..اما میخوام در مورد کیان باهات حرف بزنم + خب بگو _ببین من میدونم که تو با کیان با هم رابطه دارین ابرویی بالا انداختم و گفتم: از کجا میدونی؟؟؟ نیلوفر سری تکون داد و گفت: خوب یک چیزه کاملاً مشخص و واضحه... اکثریت کلاس میدونن که تو و کیان نسبت به همدیگه حسایی دارین... اخم میکردم که نیلوفر ادامه داد اما از تو تعجب میکنم برای چی؟؟؟ اینکه شوهر داری و با کیان رابطه تو همچنان حفظ کردی .. ادامه دارد...
پوزخندی روی لبم نشست که نیلوفر گفت: اصلاً میخوام ببینم این قضیه واقعیت داره یا نه؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :چرا انقدر برات مهمه؟؟ نیلوفر ابرویی بالا انداخت و گفت: واضح نیست؟؟ چون به کیان علاقه دارم
+علاقه داشتن تو دلیل نمیشه که من میدون رو برات خالی کنم نیلوفر با اخم گفت :منظورت چیه تو شوهر داری چطوری روت میشه بچسبی به کیان؟؟
+ تند نرو نیلوفر ...اول حرفامو گوش کن _خوب بگو+ اول اینکه من با شوهرم در حال جدایی هستیم و تا چند وقت دیگه طلاقمو ازش میگیرم...
نیلوفر با تعجب نگاهم کرد که گفتم :و دوم اینکه با کیان حرفامونو زدیم منتها تا وقتی طلاق نگیرم رابطهای در کار نیست ...
پس لطف کن و در مورد چیزی که نمیدونی حرف نزن نیلوفر نفس عمیقی کشید و گفت :یعنی با کیانهیچ رابطهای نداری الان؟؟
سری تکون دادم و گفتم: فعلاً نه در حد دو تا دوست تا بعد از طلاقم از هوتن بتونیم رابطمونو علنی کنیم نیلوفر بغض کرد و گفت :
ادامه دارد...
۳.۳K
۱۴:۳۸