👑 زن و زندگــے 👑
مگه آبروی من بازیچه دست اونه... رفت سمت کلاس و منم هول زده دنبالش رفتم وارد کلاس شد... دوستای نیلوفر دورش جمع شده بودند همه با خنده نگاهی به کیان کردند و یکیشون زیر لب با شیطنت گفت :بادا بادا مبارک بادا ... همه خندیدن و توجه بقیه کلاس هم به کیان جلب شد.. کیان با اخم رفت سمت میزشون و رو به نیلوفر گفت : چه حرفی رفتی به بچهها زدی؟؟؟ نیلوفر بلند شد از جاش و گفت: منظورت چیه کیان با عصبانیت گفت : همین که رفتی به همه گفتی من و تو با هم رابطه داریم... نیلوفر اول با تعجب نگاهی به کیان کرد و نگاهش که بهم افتاد رنگ خشم گرفت... _مگه با تو نیستم؟؟ سارا که کنار نیلوفر نشسته بود گفت: خب چه عیبی داره کیان وقتی تو و نیلوفر تصمیم گرفتین با هم باشین چرا ما نباید بدونیم؟؟ کیان پوزخندی زد و گفت : چون اصلاً همچین چیزی وجود نداره و نیلوفر از خودش در آورده نیلوفر.. سریع اومد سمت کیان و گفت: چیزی نیست بچهها اشتباه برداشت کردن... من برات توضیح میدم... ادامه دارد...
کیان با عصبانیت گفت: چیو توضیح میدی اینکه آبرویه منو بردی یا اینکه اسممو انداختی سر زبون بچهها؟؟؟
نیلوفر با خجالت سرش پایین بود و دستاشو کنار مانتوش مشت کرده بود اصلاً دلم نمیخواست حتی یه لحظه هم جای نیلوفر باشم...
مهتاب که دوست صمیمی نیلوفر بود گفت: تمومش کن این ماجرا رو کیان.. کیان پوزخندی زد و گفت :
من تمومش کنم ؟؟؟خیلی حرفت جالبه مهتاب با حرص گفت :
خیلی خوب حالا یک اتفاقی این وسط افتاده و بعضیا اشتباه برداشت کردن تو دلیل نمیشه که نیلوفر رو مقصر بدونی...
نگاه خشمگینی بهم کرد که شادی از اون طرف کلاس بلند شد و گفت: اتفاقا ما بد برداشت نکردیم....
نیلوفر خودش مستقیم گفت که با کیان رفته تو رابطه و از ما خواست به کسی حرفی نزنیم همین کسی اشتباه برداشت نکرده که بخواد آبروی دوست تو رو ببره....
همه زل زده بودن به نیلوفر که گریهاش گرفت کولهشو برداشت و از کلاس زد بیرون..
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۵۸