👑 زن و زندگــے 👑
سری تکون دادم و گفتم : اتفاقاً خیلی هم خوب میفهمی کیان با اخم گفت: درست حرف بزن ببینم چی میگی.. لبامو با حرص به هم فشار دادم که کیان گفت: باور کن نمیدونم از چی حرف میزنی... + از اینکه بانیلوفر رفتی تو رابطه و بهش گفتی که فعلاً به کسی حرفی نزنه ..ولی دور و بره من میپلکی کیان کم کم اخماش رفت تو هم و گفت: کی همچین مزخرفی را بهت گفته ؟؟؟ +خود نیلوفر _خودش غلط کرده با تعجب نگاهی به کیان کردم که گفت؛ اصلاً همچین چیزی وجود نداره من با اون هیچ رابطهای ندارم سری تکون دادم و گفتم :آدم انقدر احمق نیست که بیاد راجع به همچین مسئلهای دروغ بگه.... کیان با حرص کیفمو ول کرد و گفت : بهت ثابت میکنم و رفت سمت کلاس ترسیده دنبالش دویدم و گفتم : کیان..... کیان صبر کن ....صبر کن نری بهش حرفی بزنی بهمون گفت که به کسی چیزی نگیم.. کیان با خشم برگشت طرفم و گفت: چرا نباید حرفی بهش بزنم ؟؟؟ +آخه گفت به کسی چیزی نگیم کیان با حرص گفت: ادامه دارد..
مگه آبروی من بازیچه دست اونه... رفت سمت کلاس و منم هول زده دنبالش رفتم وارد کلاس شد...
دوستای نیلوفر دورش جمع شده بودند همه با خنده نگاهی به کیان کردند و یکیشون زیر لب با شیطنت گفت :بادا بادا مبارک بادا ...
همه خندیدن و توجه بقیه کلاس هم به کیان جلب شد.. کیان با اخم رفت سمت میزشون و رو به نیلوفر گفت :
چه حرفی رفتی به بچهها زدی؟؟؟نیلوفر بلند شد از جاش و گفت: منظورت چیه کیان با عصبانیت گفت :
همین که رفتی به همه گفتی من و تو با هم رابطه داریم... نیلوفر اول با تعجب نگاهی به کیان کرد و نگاهش که بهم افتاد رنگ خشم گرفت...
_مگه با تو نیستم؟؟ سارا که کنار نیلوفر نشسته بود گفت: خب چه عیبی داره کیان وقتی تو و نیلوفر تصمیم گرفتین با هم باشین چرا ما نباید بدونیم؟؟
کیان پوزخندی زد و گفت :چون اصلاً همچین چیزی وجود نداره و نیلوفر از خودش در آورده نیلوفر..
سریع اومد سمت کیان و گفت: چیزی نیست بچهها اشتباه برداشت کردن... من برات توضیح میدم...
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۵۷