👑 زن و زندگــے 👑
حتماً شادی و نازنین هم رفته بودند توی سالن...خواستم برم تو سالن که با صدای کیان برگشتم عقب با دیدنش دوباره یاد حرفهای نیلوفر افتادم... سلام خوبی آلا؟؟ سری تکون دادم و گفتم: سلام ممنون _چرا کلاس صبحو نیومدی؟؟ +خواب بودم کیان خندهای کرد و گفت : تنبلی دیگه بریم سمت کلاس تا استاد نیومده... نگاهی پر از حرص و خشم بهش کردم که با تعجب گفت : چیزی شده ؟؟؟ بند کولهمو سفت توی دستم فشار دادم و گفتم: نه نشده... خواستم برم که بند کیفمو گرفت و کشید.. _صبر کن ببینم برگشتم طرفش که گفت: از دیروز یک چیزی شده اصلاً حتی بهم نگاهم نمیکنی میشه با هم حرف بزنیم؟؟؟ پوزخندی زدم و گفتم : نه نمیشه... آخه چرا؟؟؟ + گفتم نمیشه حوصله ندارم _خب بهم بگو چه اشتباهی کردم که حوصله نداری... دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و گفتم: برو از نیلوفر جونت بپرس کیان با تعجب گفت : نیلوفر جونم؟؟ منظور تو نمیفهمم؟؟ ادامه دارد...
سری تکون دادم و گفتم :اتفاقاً خیلی هم خوب میفهمی کیان با اخم گفت: درست حرف بزن ببینم چی میگی..
لبامو با حرص به هم فشار دادم که کیان گفت: باور کن نمیدونم از چی حرف میزنی...
+ از اینکه بانیلوفر رفتی تو رابطه و بهش گفتی که فعلاً به کسی حرفی نزنه ..ولی دور و بره من میپلکی کیان کم کم اخماش رفت تو هم و گفت:
کی همچین مزخرفی را بهت گفته ؟؟؟+خود نیلوفر _خودش غلط کرده با تعجب نگاهی به کیان کردم که گفت؛
اصلاً همچین چیزی وجود نداره من با اون هیچ رابطهای ندارم سری تکون دادم و گفتم :آدم انقدر احمق نیست که بیاد راجع به همچین مسئلهای دروغ بگه....
کیان با حرص کیفمو ول کرد و گفت :بهت ثابت میکنم و رفت سمت کلاس ترسیده دنبالش دویدم و گفتم :
کیان..... کیان صبر کن ....صبر کن نری بهش حرفی بزنی بهمون گفت که به کسی چیزی نگیم.. کیان با خشم برگشت طرفم و گفت:
چرا نباید حرفی بهش بزنم ؟؟؟+آخه گفت به کسی چیزی نگیم کیان با حرص گفت:
ادامه دارد..
۳.۲K
۴:۴۴