👑 زن و زندگــے 👑
🩹 هوتن آدم زندگی من نیست.. مامان سری تکون داد و گفت: خوشحالم که به این نتیجه رسیدی... در مورد این هم نگران نباش به بابات میگم با وکیل حرف بزنه دفعه دیگه هم بهت زنگ زدن جوابشونو نده... سری تکون دادمو آهسته گفتم : چشم.. بعد از اینکه ناهارو خوردیم آماده شدم تا برم دانشگاه نمیخواستم کلاس بعد از ظهر رو از دست بدم... آلما هم داشت آماده میشد تا بره به کلاسش برسه... از خونه زدن بیرون که آلما صدام زد + بله چی شده ؟؟ _صبر کن من میرسونمت نگاهی به ساعتم کردم و گفتم ؛ دیرت میشه آلما بدو بدو از خونه اومد بیرون و گفت : نه دیدم نمیشه سوار شو برسونمت سوار ماشین شدیم و آلما راه افتاد منو رسوند دانشگاه و خودشم رفت... وارد محوطه شدم و نگاهی به کل حیاط کردم تعداد زیادی نبودند اکثر بچهها به خاطر سردی هوا میرفتند تو سالن.. ادامه دارد... 







حتماً شادی و نازنین هم رفته بودند توی سالن...خواستم برم تو سالن که با صدای کیان برگشتم عقب با دیدنش دوباره یاد حرفهای نیلوفر افتادم...
سلام خوبی آلا؟؟
سری تکون دادم و گفتم:
سلام ممنون
_چرا کلاس صبحو نیومدی؟؟
+خواب بودم
کیان خندهای کرد و گفت :
تنبلی دیگه بریم سمت کلاس
تا استاد نیومده...
نگاهی پر از حرص و خشم بهش
کردم که با تعجب گفت :
چیزی شده ؟؟؟
بند کولهمو سفت توی دستم
فشار دادم و گفتم: نه نشده...
خواستم برم که بند کیفمو گرفت
و کشید..
_صبر کن ببینم
برگشتم طرفش که گفت:
از دیروز یک چیزی شده اصلاً حتی
بهم نگاهم نمیکنی میشه با هم
حرف بزنیم؟؟؟
پوزخندی زدم و گفتم :
نه نمیشه...
آخه چرا؟؟؟
+ گفتم نمیشه حوصله ندارم _خب بهم بگو چه اشتباهی کردم که حوصله نداری...دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و گفتم:
برو از نیلوفر جونت بپرس کیان با تعجب گفت :نیلوفر جونم؟؟ منظور تو نمیفهمم؟؟
ادامه دارد...
۲.۱K
۴:۴۴