👑 زن و زندگــے 👑
پیام
امیر بلند گفت : بچه ها شنبه و یکشنبه وقت دارین اسم بنویسین و پولشو واریز کنین....چهارشتبه صبحه زود راه میوفتیم و جمعه شب برمیگردیم.....
یکی از بچه ها گفت : حالا کجا میریم؟؟ فکر کنم اصفهان و شیراز ...
استاد که وارده کلاس شد امیر
بند و بساطه ثبت نامشو جمع
کرد و نشست سره جاش...
استاد شروع کرد به درس دادن و
با تمامه دقتم بهش زل زده بودم
و به درسش گوش میکردم..
اصلا نمیخاستم فکرم سمته
چیزه دیگه ای بره...
کلاس که تموم شد از جام بلند
شدم و از کلاس زدم بیرون
که نازی دوید دنبالم بازومو
گرفت و گفت :
صبر کن ببینم....
تو چت شده.؟
+هیچی
_یعنی چی هیچی ؟؟؟؟؟
+یعنی اینکه هیچی ..
من مطمئنم یه مشکلی داری...
تا الان چیزی بهت نگفتم که بهت بر نخوره ولی دیگه بسه...مگه ما دوست نیستیم؟؟؟چرا دردتو بهمون نمیگی؟؟
+درده چی؟؟ میگم نمیام تور تازه مسافرت بودم خستم نازی پوزخندی زد و گفت :
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۹:۴۵