👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
شادی اولین نفری بود که اسمشو نوشت و نازی هم با خنده گفت : اول اسممو بنویس تا برم به نامزدم خبر بدم.... خبره قطعیشو بهت میدم... نصفه کلاس تقریبا اسمشونو نوشتن و که پسره نگاهی بهم کرد و گفت : شما میای؟؟ +نه ممنون کیان تو چی؟؟؟ همه ی وجودم شد گوش تا ببینم کیان چی میگه... نمیدونم چرا ته دلم میخاستم کیان نره.. بنویس اسممو میام... اخمام رفت تو هم که نیلوفر از ته کلاس با خوشحالی داد زد و گفت : منم بنویس امیر..... نگاهی به نیلوفر کردم و با حرص سرمو انداختم پایین.. یاده اولین توری افتادم که رفتیم اونجا هم دقیقا نیلوفر چسبیده بود به کیان... یجورایی دیگه مطمئن شده بودم به کیان چشم داره.. همیشه خودشو یجوری بهش نزدیک میکرد.. نازی که کنارم نشسته بود گفت : نمیای تو؟؟ +نه حوصله ندارم. آخه چرا؟؟؟خوبه که سری تکون دادم و گفتم ؛ نه .....نمیام بازم فکراتو بکن..... امیر تا کی وقت داریم ؟؟؟؟ ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
امیر بلند گفت : بچه ها شنبه و یکشنبه وقت دارین اسم بنویسین و پولشو واریز کنین....چهارشتبه صبحه زود راه میوفتیم و جمعه شب برمیگردیم.....
یکی از بچه ها گفت : حالا کجا میریم؟؟ فکر کنم اصفهان و شیراز ...
استاد که وارده کلاس شد امیر
بند و بساطه ثبت نامشو جمع
کرد و نشست سره جاش...
استاد شروع کرد به درس دادن و
با تمامه دقتم بهش زل زده بودم
و به درسش گوش میکردم..
اصلا نمیخاستم فکرم سمته
چیزه دیگه ای بره...
کلاس که تموم شد از جام بلند
شدم و از کلاس زدم بیرون
که نازی دوید دنبالم بازومو
گرفت و گفت :
صبر کن ببینم....
تو چت شده.؟
+هیچی
_یعنی چی هیچی ؟؟؟؟؟
+یعنی اینکه هیچی ..
من مطمئنم یه مشکلی داری...
تا الان چیزی بهت نگفتم که بهت بر نخوره ولی دیگه بسه...مگه ما دوست نیستیم؟؟؟چرا دردتو بهمون نمیگی؟؟
+درده چی؟؟ میگم نمیام تور تازه مسافرت بودم خستم نازی پوزخندی زد و گفت :
ادامه دارد...
۳۱
۱۹:۴۴