👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
امیر بلند گفت : بچه ها شنبه و یکشنبه وقت دارین اسم بنویسین و پولشو واریز کنین....چهارشتبه صبحه زود راه میوفتیم و جمعه شب برمیگردیم..... یکی از بچه ها گفت : حالا کجا میریم؟؟ فکر کنم اصفهان و شیراز ... استاد که وارده کلاس شد امیر بند و بساطه ثبت نامشو جمع کرد و نشست سره جاش... استاد شروع کرد به درس دادن و با تمامه دقتم بهش زل زده بودم و به درسش گوش میکردم.. اصلا نمیخاستم فکرم سمته چیزه دیگه ای بره... کلاس که تموم شد از جام بلند شدم و از کلاس زدم بیرون که نازی دوید دنبالم بازومو گرفت و گفت : صبر کن ببینم.... تو چت شده.؟ +هیچی _یعنی چی هیچی ؟؟؟؟؟ +یعنی اینکه هیچی .. من مطمئنم یه مشکلی داری... تا الان چیزی بهت نگفتم که بهت بر نخوره ولی دیگه بسه... مگه ما دوست نیستیم؟؟؟ چرا دردتو بهمون نمیگی؟؟ +درده چی؟؟ میگم نمیام تور تازه مسافرت بودم خستم نازی پوزخندی زد و گفت : ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
مسافرت؟؟؟ بسه دروغ گفتن..عزیزم از قیافت معلومه چقدر بهم ریخته ای....من دوستتم با من حرف بزن..
نگاهی به نازی کردم که لبخندی بهم زد و گفت : مطمئنم اگه منم مشکل داشته باشم تو همینقدر نگرانه من میشی نفسه عمیقی کشیدم و گفتم ؛
مهم نیست.. چرا هست....شادی عجله داشت
رفت ولی من ولت نمیکنم.....
باید باهام بیای و بهم بگی
چیشده عزیزم .....
شاید بتونم کمکت کنم
+نمیتونی
حداقل حرفاتو که گوش میدم.....دردو دلاتو بهم بگو خالی بشی آلا...
بغض کردم که نازی بغلم کرد و گفت : قربونت برم.... بیا بریم من میرسونمت
+با چی؟؟_ ماشین دارم....بیا بریم باهم رفتیم سمته پارکینگه دانشگاه سواره ماشین شدیم و نازی راه افتاد :
خب...ببرمت یه جایی و بهت یه آشه خوشمزه بدم بعد بریم خونه خوبه؟؟سری تکون دادم که گفت :
خب بگو ...شونه ای بالا انداختم و گفتم : با هوتن به مشکل خوردم.
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۹:۴۵