👑 زن و زندگــے 👑














مامان من.من دلم براش تنگ شده مامان اومد طرفم و بغلم کرد و گفت : قربونت برم...هممون دلمون براش تنگ شده ولی سعی کن محکم باشی خب؟؟؟ نفسه عمیقی کشیدم و اشکامو پاک کردم که مامان رو به هوتن گفت : بهتره دیگه بری هوتن خان.... الان آیت میرسه و باز دعوا میشه هوتن از جاش بلند شد و گفت : تروخدا فکراتونو بکنین... میدونم داغدارین... میدونم سخته ولی باور کنین برایه منم سخته برایه کتایونم سخته . اون ترسیده ..وحشت کرده ... اصلا نمیخاست اینجوری بشه.. اتفاقی شد همه چیز مامان سری تکون داد که هوتن از خونه رفت بیرون... با عصبانیت نگاهی به مامان کردم و گفتم: چرا راهش دادی داخل خونه؟؟؟ مامان نیم نگاهی بهم کرد و زیر لب گفت : چون مهمون بود و احترامش واجب.. پوزخندی به حرف مامان زدم + مهمون؟؟؟؟ هوتن دشمن این خانواده است نه مهمون... ادامه دارد... 







میدونم که ازش دل خوشی نداری
اما دلیل نمیشه مثل آدمایه بی فکر
رفتار کنیم....
+اصلاً نباید اجازه میدادین بیاد داخل
خونه غیر از گرفتن رضایت چه حرفی
داره که بخواد با ما بزنه ؟؟؟
مامان سری تکون داد و گفت:
هنوز بچهای آلا به خیلی چیزا فکر
نمیکنی...
+ مثلاً چی؟؟؟
یه نگاه به وضعیت خودت بنداز هوتن زن و بچه داره اما هنوز تو رو توی بلاتکلیفی گذاشته و طلاقت نمیده ....
+خب نده مامان با تعجب نگاهم کرد که گفتم :مگه میتونه منو اینجوری سر کار بزاره؟؟؟
بابا برام وکیل گرفته میرم باهاش حرف میزنم مامان سری تکون داد و گفت:
میدونم عزیزم اما قانون این حق رو به مرد میده که چند تا زن بگیره و حق طلاق هم با هوتنه تو نهایتاً میتونی مهریتو ازش بگیری...
+ نگران نباش فردا با وکیلم یه قرار میزارم.. مامان سری تکون داد که کیفمو برداشتم و از پلهها رفتم بالا لباسامو عوض میکردم که صدای آیت رو شنیدم....
ادامه دارد...
۳K
۱۳:۴۹