👑 زن و زندگــے 👑














بلند شو از این خونه برو بیرون تو به حد کافی پدرمو اذیت کردی مطمئن باش الان که اینجا تویه خونش نشستی داره عذاب میکشه... هوتن بدون توجه به جیغ و دادههای من نگاهی به مامان کرد و گفت: تو رو خدا شما خودتون یه مادرین خواهش میکنم نذارین زن حامله من تو زندان بمونه... هر کاری که بخواین براتون انجام میدم... مامان چیزی نگفت که رفتم سمت هوتن از لباسش گرفتم و گفتم: بلند شو وگرنه زنگ میزنم آیت بیاد... +برو به هرکی که دلت میخواد زنگ بزن نمیخواد منو از داداشت بترسونی من اومدم اینجا که با مادرت حرف بزنم... +مامان من هیچ حرفی با تو نداره حداقل حرمت لباس سیاهی که تنشه رو نگهدار... هوتن حوابمو نداد که مامان گفت : آلا جان عزیزم بهتره خودتو کنترل کنی.. با گریه گفتم : کنترل؟؟؟بابام مرده... بابا نیست دیگه چجوری کنترل کنم؟؟ یه هفتس که برایه دیدنش میرم سره خاکش... ادامه دارد... 







مامان من.من دلم براش تنگ شده مامان اومد طرفم و بغلم کرد و گفت : قربونت برم...هممون دلمون براش تنگ شده ولی سعی کن محکم باشی خب؟؟؟
نفسه عمیقی کشیدم و اشکامو پاک کردم که مامان رو به هوتن گفت : بهتره دیگه بری هوتن خان....
الان آیت میرسه و باز دعوا میشه هوتن از جاش بلند شد و گفت : تروخدا فکراتونو بکنین...میدونم داغدارین...
میدونم سخته ولی باور کنین برایه منم سخته برایه کتایونم سخته .اون ترسیده ..وحشت کرده ...اصلا نمیخاست اینجوری بشه..
اتفاقی شد همه چیز مامان سری تکون داد که هوتن از خونه رفت بیرون...
با عصبانیت نگاهی به مامان کردم و گفتم: چرا راهش دادی داخل خونه؟؟؟
مامان نیم نگاهی بهم کرد و زیر لب گفت :چون مهمون بود و احترامش واجب.. پوزخندی به حرف مامان زدم
+ مهمون؟؟؟؟ هوتن دشمن این خانواده است نه مهمون...
ادامه دارد...
۳.۲K
۱۵:۳۳