👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
لبخندی رو لبم نشست که کیان گفت :بخور یخ نشه بعده اینکه نوشیدنیمونو خوردیم. کیان راه افتادجلو دره خونه نگهداشت و پیاده شدم... +مرسی بابته لطفت خدافظ... _ خدافظ....هر وقت کاری داشتی یا مشکلی برات پیش اومد بهم زنگ بزن خب؟؟؟ لبخندی زدم و گفتم :باشه کیان چشمکی بهم زد و گفت : آفرین دختره خوب....خدافظ.. زیره لب خدافظی کردم که کیان رفت بعضی وقتا یکارایی میکرد که شک میکردم اونم تو ذهنش بهم فکر نمیکنه... نفسه عمیقی کشیدم و رفتم سمته خونه..کلید انداختم و درو باز کردم و رفتم داخل دره خونه رو باز کردم که هوتن با عصبانیت وسطه خونه وایستاده بود... با دیدنش با تعجب گفتم : عه .....تو خونه ای؟؟؟؟کی اومدی؟؟ جوابمو نداد که گفتم : ماشینو جلو در ندیدم پوزخندی زد و گفت :آره ...ندیدی چون اگه میدیدی به پسره نمیگفتی که بیارتت جلو دره خونه پیادت کنه.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
با شنیدنه حرفش ته دلم خالی شدپس دیده بود کیان منو رسونده سعی کردم خونسرد باشم و گفتم :
این چه حرفیه که میزنی؟؟؟ کی بود یارو ها؟؟؟؟
+چیزه...همکلاسیم..
هوتن چشماشو گرد کرد و گفت : همکلاسیت؟؟؟تو غلط کردی
سواره ماشینه اون مرتیکه شدی ...
غلط کردی ..
+عه درست حرف بزن...هوا سرد
بود بارون میومد منو رسوند خونه
بیخود کردی
چنان دادی زد که از ترس شونه هام پرید بالا +میخاستی بیای دنبالم....اصلا یادت بود دانشگاهم و داره بارون میاد؟؟؟؟
نه چون برات مهم نیستم...رفتم سمته اتاق که هوتن دنبالم اومد از شونم گرفت و محکم منو کشید سمته خودش...
_صبر کن ببینم.....کی بود اون یارو ها؟؟؟چه سر و سری باهاش دادی. +خفه شو هوتن...هر چی هیچی بهت نمیگم بیشتر به آدم تهمت میزنی..
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۹:۱۷