👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
نگاهی بهش کردم که رفت سمته پیاده رو و وارده مغازه ی آبمیوه فروشی شد ... نگاهی به گوشیم کردم نزدیک ساعته هفت بود... هیچ تماس یا زنگی نداشتم ... کیان سواره ماشین شد و لیوانی رو گرفت سمتم. بفرمایید +مرسی.....چرا زحمت کشیدی زحمتی نیست ..بخور گرم میشی... هات چاکلت گرفته بودلیوان و بردم جلو دماغم و نفسه عمیقی کشیدم که بویه خوبش پیجید تو دماغم... +چقدر خوش عطره... کیان سری تکون داد و ضبطو روشن کرد نگاهم به دونه هایه ریزه بارون بود.... رو شیشه میریخت و سر میخوردن پایبن که صدایه شادمهر بلند شد لبخندی زدم و گفتم : شادمهر.... صداشو دوست دارم +بینظیره...... خوشحالم باهم هم سلیقه ایم.... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
لبخندی رو لبم نشست که کیان گفت :بخور یخ نشه بعده اینکه نوشیدنیمونو خوردیم.کیان راه افتادجلو دره خونه نگهداشت و پیاده شدم...
+مرسی بابته لطفت خدافظ..._ خدافظ....هر وقت کاری داشتی یا مشکلی برات پیش اومد بهم زنگبزن خب؟؟؟
لبخندی زدم و گفتم :باشهکیان چشمکی بهم زد و گفت :آفرین دختره خوب....خدافظ..
زیره لب خدافظی کردم که کیان رفت بعضی وقتا یکارایی میکرد که شک میکردم اونم تو ذهنش بهم فکر نمیکنه...
نفسه عمیقی کشیدم و رفتم سمته خونه..کلید انداختم و درو باز کردم و رفتم داخل دره خونه رو باز کردم که هوتن با عصبانیت وسطه خونه وایستاده بود...
با دیدنش با تعجب گفتم : عه .....تو خونه ای؟؟؟؟کی اومدی؟؟جوابمو نداد که گفتم : ماشینو جلو در ندیدم
پوزخندی زد و گفت :آره ...ندیدی چون اگه میدیدی به پسره نمیگفتی که بیارتت جلو دره خونه پیادت کنه..
ادامه دارد...
۲K
۱۹:۱۷