👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
+آره خب وای بازم شناخت داری نسبت بهش...منکه اصلا نمیشناختمش ...یه ماه نامزد بودیم.. که بابام اصلا نمیذاشت رفت و آمد کنیم ....عقد و عروسی هم یجا بود ... نازی سری تکون داد و گفت : کاره اشتباهو کردین +آره متاسفانه ... ولش کن دیگه....غصه نخور آشتو بخور... لبخندی بهش زدم و مابقیه آشو خوردم و راه افتادیم... باهم میریم خوش میگذره +دانیال میذاره؟؟؟ آره بابا....مخصوصا بگم تو و شادی هم هستین.. +خبرشو بهت میدم اوکی عزیزم منو جلویه دره خونه پیاده کرد و خودش رفت.. زنگه خونه رو زدم که در باز شد و رفتم داخل... وارده خونه شدم آلما داشت کیک درست میکرد و مامانم آشپزی میکرد و هی غر میزد به آلما که جلویه دست و پاشه... +سلام...چقدر داد و بیداد میکنین.... ماهک با خنده گفت ؛ سلام عزیزم ....بیا تو +تو به چی میخندی؟؟ به مامان و آلما..... آلما چشم غره ای به ماهک رفت و گفت : خوبم باشه کاری نکن برات خواهر شوهر بازی در بیارم ها ... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
مامان ضربه ای به دسته آلما زد و گفت : زبون نزن.....برو کنار برنجمو آبکش کنم شفته شد..
سری تکون دادم و رفتم پیشه آیت بچشو رو سینش خوابونده بود و داشت نوازشش میکرد و اونم با چشمایه گیج به اطراف نگاه میکرد..
سلام خوبی
+سلام...مرسی تو چطوری؟؟؟
درد نداری
نه خوبم.بوسش کردم و گفتم :
عمه قربونش بره نه نکن بیدارش میکنی.....
+بیدار هست
_خب کم کم میخابه
+کو بابا؟؟؟
تو راهه میاد.. .+باشه ....برم بالا لباس عوض کنم میام...
کیفمو برداشتم و از پله ها رفتم... بالا لباسامو عوض کردم و موهامو برس کشیدم...تو آینه نگاهی بخودم کردمنازی راست میگفت...
عجیب این مدت بهم ریخته بودم صورتم لاغر شده بود و پوستم تیره تر نشون میداد.خاستم برم پایین که گوشیم زنگ خورد...
ادامه دارد...
۱.۷K
۱۶:۳۳