👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
آره....از هوتن میترسن که بلایی سرم بیاره.. امروزم میخاستم بیام دانشگاه مامانم غرغر میکرد خب حق دارن....خانواده همیشه برایه آدم دلسوزه سری تکون دادم که گفت : از این به بعد هر وقت ماشین داشته باشم میام دنبالت.... +مرسی نمیخاد زحمت بکشی چه زحمتی.....خونمون که جایه خونه ی بابات ایناس تقریبا . اینجوری خیاله خانوادتم راحته +مرسی واقعا دانیال بهم قول داده برام ماشین بخره.... +اوووو چه خوب آره...گفته اگه وامش جور بشه تا روزه تولدم برام ماشین میخره +دانیال خوبه؟؟؟ فعلا که خوبه +یعنی چی که فعلا خوبه؟؟؟ تا با یه آدم نری زیره یه سقف نمیفهمی چجوریه اخلاقش ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ
+آره خب وای بازم شناخت داری نسبت بهش...منکه اصلا نمیشناختمش ...یه ماه نامزد بودیم..
که بابام اصلا نمیذاشت رفت و آمد کنیم ....عقد و عروسی هم یجا بود ...نازی سری تکون داد و گفت : کاره اشتباهو کردین
+آره متاسفانه ... ولش کن دیگه....غصه نخور
آشتو بخور...
لبخندی بهش زدم و مابقیه آشو
خوردم و راه افتادیم...
باهم میریم خوش میگذره
+دانیال میذاره؟؟؟
آره بابا....مخصوصا بگم تو و شادی هم هستین..
+خبرشو بهت میدم اوکی عزیزم
منو جلویه دره خونه پیاده کرد
و خودش رفت..
زنگه خونه رو زدم که در باز شد
و رفتم داخل...
وارده خونه شدم آلما داشت
کیک درست میکرد و مامانم آشپزی میکرد و هی غر میزد به آلما که
جلویه دست و پاشه...
+سلام...چقدر داد و بیداد میکنین....
ماهک با خنده گفت ؛
سلام عزیزم ....بیا تو
+تو به چی میخندی؟؟
به مامان و آلما.....
آلما چشم غره ای به ماهک رفت و گفت : خوبم باشه کاری نکن برات خواهر شوهر بازی در بیارم ها ...
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۶:۳۳