👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
از سه چرخی که تو پیاده رو آش میفروخت دو کاسه آش گرفت و اومد تو ماشین.. بفرمایید خدمته شما. +مرسی. به به بارونم گرفت نگاهی به قطره هایه بارون کردم که رو شیشه میریخت نازی خندید و گفت : آقاهه خسیس بود چقدر.. +چرا؟ بهش گفتم کشکشو زیاد بریز.....گفت همینقدر بستته خندم گرفت و گفتم : واقعا ؟؟ آره بخدا سری تکون دادم و گفتم : حقته....اگه انقدر شکمو نباشی اینجوری ضایع نمیشی... نازی چشم غره ای بهم رفت.. با ویبره ی گوشیم از تو کیفم برداشتمش و نگاهی به اسمه آلما کردم +جانم؟؟ خوبی کجایی؟؟؟ +با دوستم اومدم تا بیرون چطور ؟؟؟ _هیچی .....دیر اومدی نگرانت شدیم.. +قربونت برم....نه حالم خوبه تا یه ساعتایه دیگه میام خونه باشه راحت باش.....خوش بگذره گوشیو قطع کردم که نازی گفت : خواهرت بود؟؟؟ ادامه دارد...
⋞
آره....از هوتن میترسن که بلایی سرم بیاره.. امروزم میخاستمبیام دانشگاه مامانم غرغر میکرد
خب حق دارن....خانواده
همیشه برایه آدم دلسوزه
سری تکون دادم که گفت :
از این به بعد هر وقت ماشین
داشته باشم میام دنبالت....
+مرسی نمیخاد زحمت بکشی
چه زحمتی.....خونمون که جایه خونه ی بابات ایناس تقریبا . اینجوری خیاله خانوادتم راحته
+مرسی واقعا دانیال بهم قول داده برام
ماشین بخره....
+اوووو چه خوب
آره...گفته اگه وامش جور بشه تا روزه تولدم برام ماشین میخره +دانیال خوبه؟؟؟ فعلا که خوبه
+یعنی چی که فعلا خوبه؟؟؟
تا با یه آدم نری زیره یه سقف نمیفهمی چجوریه اخلاقش
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۶:۳۲