👑 زن و زندگــے 👑
🪽 مامان من این وسط هیچی نمیتونم بگم _ چرا نتونی عزیزم ...تو هم جز این خانواده ای و باید نظرتو بگی ×اگه نظر منو بخواین من میگم از قصاص بگذریم همین ...آدمی نیستم که دله دیدنه اعدامه یه نفر رو داشته باشم... بازم هر جور که خودتون صلاح میدونین تصمیم بگیرین مامان سری تکون داد که بلند شدم و رفتم سمت در... + پس من تا موقعی آماده میشم تو هم لباس بپوش تا بریم سر خاک بابا مامان سری تکون داد که از اتاقش رفتم بیرون ماهک داشت کارن رو میخوابوند... +تو میای بهشت زهرا ؟؟؟؟ _آره که میام... +پس تا من میزو جمع میکنم تو هم سریع آماده شو... تند تند میز ناهارو جمع کردم و ظرفا رو شستم لباس پوشیدم که آیت هم رسید خونه و همه سوار ماشین شدیم و رفتیم سر خاک.. به آلما پیام دادم که گفت دانشگاهه و نمیرسه بیاد خواستم به آشوب هم بگم که پشیمون شدم با اون حال و روزش حتماً میومد و دوباره با بهزاد دعواشون میشد... آیت از وسط راه یه شیشه گلاب و چند تا شاخه گل و یه جعبه میکادو خرید.. ادامه دارد...
وقتی رسیدیم سریع پیاده شدم و رفتیم سره خاکه بابا کناره خاک نشستم و بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن...
روزا کم کم از پی هم میگذشتند دیگه چیزی به عید نمونده بود و هوا رو به گرمی میرفت..
چهلمه باباهم تموم شد و سنگه قبرشو گذاشتیم...سنگی که عکسه بابایه قشنگمو روش چاپ کرده بودیم....
و من این روزا بیشتر از هر وقته دیگه ای دلتنگش بودم.. یک جلسه از دادگاه کتایون میگذشت...
آیت و مامان همچنان روی تصمیمشون مونده بودن و هوتن هم هر روز بهم زنگ میزد یا جلوی راهم سبز میشد و ازم رضایت میخواست..
و تهدیدم میکرد که اگه رضایت ندیم بلایی سرم میاره و من این وسط بدجور گیر کرده بودم...
تنها کسی که این وسط برای دردام تسکین بود و به حرفام گوش میکرد کیان بود...
برام شده بود سنگ صبورم هر وقت که احساس خیلی بدی داشتم بهش زنگ میزدم و کلی با هم حرفمیزدیم و با حرفهای خوبش آرومم میکرد..
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۶K
۱۳:۲۴