👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
تو خواهره منی نباید جا بزنی.. لبخندی بهش زدم که گفت : قربونت برم من....نگران نباشی ها....منو بابا هستیم کنارت... مامانم که میبینی دیگه همه جوره جونش برات در میره رو آیت و آشوبم میتونی حساب کنی... ما یه خانواده ایم.... هوایه تو رو داریم تو مشکلاتت... +میدونم .. خب دیگه.....آبغوره گرفتن بسه بذار بهت بگم امروز چیشد تو دفتره وکیله... +چیشد؟؟.. آلما کلی باهام حرف زد و باباخره از اون حال و هوا در اومدم.. باهم رفتیم پایین که دیدم آیت و بابا و آشوب و بهزادم اومدن... ماهکم تو اتاق داشت بچه رو میخابوند..کناره بابا نشستم که آشوب لبخندی زد و گفت : خوبی +خوبم بی معرفت چرا بهم نگفتی؟؟؟ قبله اینکه حرفی بزنم مامان گفت : مسافرت بودی مادر....نخاستم سفرتونو خراب کنم... آشوب با بغض گفت : ولی خواهرمه.... حق داشتم بدونم زودتر برمیگشتم حداقل پیشش که بودم.. +الانم که کنارمی عزیزم ..... همین مهمه بقیشو ولش کن. آشوب خندید و گفت : ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
منو باش برایه اون بی لیاقتم سوغاتی اوردم.....آلما با خنده گفت : چی اوردی_ یه تیشرته مارک دار....میدم داداشم بپوشه کیف کنه بهزاد با خنده گفت :
عزیزم من کنارت نشستم....چرا آیت؟؟؟همه خندیدیم که آیت ابرویی بالا انداخت و گفت : چون من خان داداشم.
اونشب بالاخره بعده یه هفته ی اعصاب خورد کن یکم خندیدیم و دوره همی بهم خوش گذشت..
بعده شام بچه ها خواستن برن که یه نفر تند تنو زنگ میزد..میدونستم هوتنه....بابا نگاهی به آیفون کرد و گفت: هوتنه
آیت با اخم بچه رو داد بغله مامان و گفت :میرم ببینم چی میگه آیت که رفت آشوب نگران گفت : بهزاد تو هم برو.....بلایی سرش نیاره...
بهزاد و باباهم رفتن دمه در از استرسی که یهو بهم وارد شد حالت تهوع گرفتم...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۶:۳۶