👑 زن و زندگــے 👑














وقتی رسیدیم مادرش درو برامون باز کرد و با دیدنمون گفت: خیلی خیلی خوش اومدین چقدر خوبه که اینجا هستین.... نازنین حالش اصلاً خوب نیست _ برای همینم اومدیم پیشش دیروز هر چقدر زنگ زدیم تلفنو جواب ندادین... مادرش درو بیشتر باز کرد که رفتیم داخل خونه و گفت : دیروز کلاً خونه نبودیم بفرمایید برین داخل... نازنین تو اتاقشه همراه شادی رفتیم داخل خونه.. شادی در اتاق نازنین رو یهو باز کرد و پرید داخل اتاق و گفت: سلام.. نازنین روی تخت دراز کشیده بود برگشت و با دیدنمون لبخندی زد و گفت :هی سلام بچهها خوبین؟؟؟ شادی رفت طرفش و گفت: بله که خوبیم اومدیم ببینیم خانوم که ستاره سهیلی شده حالش چطوره؟؟ نازنین روی تخت نشست موهاشو داد پشت گوشش و گفت: حالم خوبه خیلی خوش اومدین بغلش کردم و کنارش نشستم و گفتم: بفرما عزیزم اینا رو برای تو خریدیم _وای مرسی چرا زحمت کشیدین اصلاً نیازی نبود شادی ضربهای به سرش زد و گفت: ادامه دارد...
پاشو جمع کن ببینم این تعارف کردنا رو اصلاً بهتم نمیاد همه خندیدیم که مامانش با سینی چای وارد اتاق شد و گفت:
بفرمایید چایی نازنین جان براتون میوه میارم و میرم خونه خالت شما هم راحت باشین...
با خجالت گفتم: این چه حرفیه راضی نیستیم شما اذیت بشین مادرش لبخندی زد و گفت:
نه عزیزم شما راحت باشین منم کار دارم اونجا.. مادرش که رفت شادی سریع لباسهاشو درآورد و گفت: آخیش اینجوری راحتترم
خندهای بهش کردم که شادی گفت: خوب یالا بنال دیگه تعریف کن نازی شونهای بالا انداخت و گفت:
چی بگم _از دانیال چی شد باهاش حرف زدی؟؟؟ نازنین سری تکون داد و گفت:
آره باهاش صحبت کردم _خوب نتیجه چی شد +هیچی دانیال حتی خیانت کردنش رو هم گردن نمیگیره..
با تعجب گفتم: یعنی چی؟؟؟ مگه بهش ثابت نکردی ؟؟نازنین سری تکون داد و گفت:
ادامه دارد...
۲.۶K
۱۴:۲۳