👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
منو باش برایه اون بی لیاقتم سوغاتی اوردم..... آلما با خنده گفت : چی اوردی _ یه تیشرته مارک دار.... میدم داداشم بپوشه کیف کنه بهزاد با خنده گفت : عزیزم من کنارت نشستم.... چرا آیت؟؟؟ همه خندیدیم که آیت ابرویی بالا انداخت و گفت : چون من خان داداشم. اونشب بالاخره بعده یه هفته ی اعصاب خورد کن یکم خندیدیم و دوره همی بهم خوش گذشت.. بعده شام بچه ها خواستن برن که یه نفر تند تنو زنگ میزد.. میدونستم هوتنه.... بابا نگاهی به آیفون کرد و گفت: هوتنه آیت با اخم بچه رو داد بغله مامان و گفت :میرم ببینم چی میگه آیت که رفت آشوب نگران گفت : بهزاد تو هم برو.....بلایی سرش نیاره... بهزاد و باباهم رفتن دمه در از استرسی که یهو بهم وارد شد حالت تهوع گرفتم... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
دستمو گذاشتم رو دهنم و دویدم سمته سرویسه بهداشتی آلا خوبی.؟؟؟چیشدی یهو؟؟
+خوبم آلما....یهو حالم بهم خورد
آبی بصورتم زدم و از سرویس
اومدم بیرون...
بیا بشین اینجا...یکم حالت جا بیاد .
سری تکون دادم و رو مبل نشستم که یهو مامان زد رو گونش و گفت : یا ابوالفضل.......
دوید بیرون که هممون نگران دویدیم بیرون.. آیت رو زمین خم شده بود و بهزادم با هوتن درگیر بود هوتن با دیدنم عربده ای کشید و گفت :
آلا...بیا ... ولم کن...ولم کن .....آلا بیا خونه بیا باهم بریم خونمون..با چشمایه گشاد شده نگاهم رو آیت بود که افتاده بود رو زمین و تیشرتش خونی بود....
آلما با جیغ گفت : فشار بده...فشار بده خونریزی نکنه زنگ بزنم آمبولانس وا رفته رو زمین نشستم و گفتم:آ...آیت؟؟؟،آیت؟؟؟؟
آیت رنگش سفید شده بود و رو پیشونیش دونه هایه درشته عرق بود بابا و بهزادم هوتن و بزور گرفته بودن...گیج و منگ شده بودم...
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۶:۳۶