👑 زن و زندگــے 👑
🩹 آخر شب بود که برگشتیم خونه حسابی خسته شده بودم سریع لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم... با صدای گوشیم نگاهی بهش کردم پیامکی از طرف هوتن داشتم که آدرس کافی شاپ رو برام فرستاده بود... کلافه گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم بالای سرم امشب دلم نمیخواست به هوتن فکر کنم و شبمو خراب کنم... سر شب به حد کافی آبروریزی راه انداخت یهو یاد کیان افتادم و رو تخت نشستم گوشیمو برداشتم و رفتم داخل لیست تماسهام رو اسم کیان ضربهای زدم... مردد بودم که بهش زنگ بزنم یا نه ولی به هر حال ادب حکم میکرد که زنگ بزنم و ازش معذرت خواهی کنم... نگاهی به ساعت کردم امیدوار بودم خواب نباشه نفس عمیقی کشیدم و شمارشو گرفتم... سه تا بوق خورد و جواب نداد که سریع گوشیو قطع کردم... ترسیدم خواب باشه گوشیو گذاشتم کنار و روتخت دراز کشیدم فردا باید بهش زنگ میزدم... چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم کیان دستپاچه روی تخت نشستم نفس عمیقی کشیدم و تماس رو وصل کردم.... ادامه دارد... 







با شنیدن صدایه کیان بیاراده ضربان قلبم رفت بالا... سلام خوبی
+سلام ممنون
_این وقت شب مشکلی پیش اومده ؟؟
+چیزه نه خواستم فقط بگم که.... مکثی کردم که کیان گفت:
چی بگی آلا؟؟؟؟
+من.... من واقعاً برای اتفاقی
که سر شب افتاد ازت معذرت میخوام ..
اصلاً نمیدونم هوتن از کجایهو
پیداش شد کیان خنده آرومی
کرد و گفت: برای همین زنگ زدی معذرت خواهی کنی؟؟؟؟
+خوب آره
دیوونه شدی اصلاً اون قضیه به تو ربطی نداشت!!!چرا خودتو معذب میکنی...
+ میدونم ولی به هر حال ازت معذرت میخوام نمیخواستم برات دردسر درست کنم... _نگران نباش دردسری درست نکردی لبخندی رو لبم نشست که گفت:
الان چیکار میکنی؟؟ +هیچی میخوام بخوابم... _پس برو بخواب مزاحمت نمیشم....
+مرسی کیان به خاطر همه چی و دفعه بعد نوبت منه که آش مهمونت کنم
ادامه دارد...
۲K
۱۰:۳۹