عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined‍🩹 لبخندی بهش زدم و گفتم: چقدر خوبه که هستی آلما... بابا از اتاق اومد بیرون و گفت : شما برای شام چی می‌خورین؟؟؟؟؟ امشب مامان حوصله ی آشپری نداره +خب من درست میکنم آلما ابرویی بالا انداخت و گفت: باهات آشتی کرد؟؟؟ بابا به زور جلوی خندش رو گرفت که آلما با هیجان گفت: چطوره شام بریم بیرون؟؟؟؟ + وای نه من اصلاً حوصله ندارم آلما با اخم نگاهی به کرد و گفت: بیخود کردی حوصله نداری.... بعد چند وقت می‌خواهیم خانوادگی شام بریم بیرون زنگ می‌زنیم آیت و آشوب هم بیان... بابا نگاهی به آلما کرد و گفت: فکر نکنم مادرت بیاد.. همون لحظه مامان از اتاق اومد بیرون و گفت: اتفاقا فکر خوبیه....حال و هوایه هممون هم عوض میشه... بابا سری تکون داد و گفت: پس همتون آماده بشین من به بهزاد و آیت زنگ میزنم... بعد مدت‌ها خانوادگی رفتیم بیرون و برخلاف فکری که می‌کردم حسابی بهمون خوش گذشت مخصوصاً وقتی که بهزاد پیشنهاد شهربازی رو داد... ادامه دارد... undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefined‍🩹

آخر شب بود که برگشتیم خونه حسابی خسته شده بودم سریع لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم...
با صدای گوشیم نگاهی بهش کردم پیامکی از طرف هوتن داشتم که آدرس کافی شاپ رو برام فرستاده بود...
کلافه گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم بالای سرم امشب دلم نمی‌خواست به هوتن فکر کنم و شبمو خراب کنم...
سر شب به حد کافی آبروریزی راه انداخت یهو یاد کیان افتادم و رو تخت نشستم گوشیمو برداشتم و رفتم داخل لیست تماس‌هام رو اسم کیان ضربه‌ای زدم...
مردد بودم که بهش زنگ بزنم یا نهولی به هر حال ادب حکم می‌کرد کهزنگ بزنم و ازش معذرت خواهی کنم...
نگاهی به ساعت کردم امیدوار بودم خواب نباشه نفس عمیقی کشیدم و شمارشو گرفتم... سه تا بوق خورد و جواب نداد که سریع گوشیو قطع کردم...
ترسیدم خواب باشه گوشیو گذاشتم کنار و روتخت دراز کشیدم فردا باید بهش زنگ می‌زدم...
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم کیان دستپاچه روی تخت نشستم نفس عمیقی کشیدم و تماس رو وصل کردم....



ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۴

۱.۹K

۱۰:۳۹