👑 زن و زندگــے 👑
🩹 لبخندی بهش زدم و گفتم: چقدر خوبه که هستی آلما... بابا از اتاق اومد بیرون و گفت : شما برای شام چی میخورین؟؟؟؟؟ امشب مامان حوصله ی آشپری نداره +خب من درست میکنم آلما ابرویی بالا انداخت و گفت: باهات آشتی کرد؟؟؟ بابا به زور جلوی خندش رو گرفت که آلما با هیجان گفت: چطوره شام بریم بیرون؟؟؟؟ + وای نه من اصلاً حوصله ندارم آلما با اخم نگاهی به کرد و گفت: بیخود کردی حوصله نداری.... بعد چند وقت میخواهیم خانوادگی شام بریم بیرون زنگ میزنیم آیت و آشوب هم بیان... بابا نگاهی به آلما کرد و گفت: فکر نکنم مادرت بیاد.. همون لحظه مامان از اتاق اومد بیرون و گفت: اتفاقا فکر خوبیه....حال و هوایه هممون هم عوض میشه... بابا سری تکون داد و گفت: پس همتون آماده بشین من به بهزاد و آیت زنگ میزنم... بعد مدتها خانوادگی رفتیم بیرون و برخلاف فکری که میکردم حسابی بهمون خوش گذشت مخصوصاً وقتی که بهزاد پیشنهاد شهربازی رو داد... ادامه دارد... 







آخر شب بود که برگشتیم خونه حسابی خسته شده بودم سریع لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم...
با صدای گوشیم نگاهی بهش کردم پیامکی از طرف هوتن داشتم که آدرس کافی شاپ رو برام فرستاده بود...
کلافه گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم بالای سرم امشب دلم نمیخواست به هوتن فکر کنم و شبمو خراب کنم...
سر شب به حد کافی آبروریزی راه انداخت یهو یاد کیان افتادم و رو تخت نشستم گوشیمو برداشتم و رفتم داخل لیست تماسهام رو اسم کیان ضربهای زدم...
مردد بودم که بهش زنگ بزنم یا نهولی به هر حال ادب حکم میکرد کهزنگ بزنم و ازش معذرت خواهی کنم...
نگاهی به ساعت کردم امیدوار بودم خواب نباشه نفس عمیقی کشیدم و شمارشو گرفتم... سه تا بوق خورد و جواب نداد که سریع گوشیو قطع کردم...
ترسیدم خواب باشه گوشیو گذاشتم کنار و روتخت دراز کشیدم فردا باید بهش زنگ میزدم...
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم کیان دستپاچه روی تخت نشستم نفس عمیقی کشیدم و تماس رو وصل کردم....
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۰:۳۹