👑 زن و زندگــے 👑
🩹 بابا که رفت تو اتاق آلما کنارم نشست و گفت :آلا؟؟ نگاهی بهش کردم که کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت : هوتن برای چی توی کوچه سر و صدا میکرد؟؟؟ با تعجب نگاهی به آلما کردم و گفتم : مگه نفهمیدی؟؟همکلاسیم منو آلما پرید وسط حرفم و گفت: اون قصهای که برای مامان و بابا تعریف کردی رو نمیگم قضیه واقعی رو بگو چی شده؟؟؟؟؟ بیاراده خندم گرفت و گفتم : باور کن چیز خاصی نیست آلما ابرویی بالا انداخت و گفت: از همین خندت مشخصه.... سرمو تکون دادم و گفتم : نه باور کن چیزی نیست علاوه بر هم کلاسیم دکترای روانشناسی داره و من میرم پیشش همین.... فقط به عنوان یه مریض آلما سری تکون داد و گفت: اما به نظر من بیشتر از این حدی هست که میگی ولی اگه دوست نداری حرف بزنی مشکلی نیست.. +ناراحت شدی _نه عزیزم ناراحت نشدم ولی هر وقت احساس کردی که دوست داری با کسی صحبت کنی میتونی روی من حساب کنی... ادامه دارد... 







لبخندی بهش زدم و گفتم: چقدر خوبه که هستی آلما... بابا از اتاق اومد بیرون و گفت :شما برای شام چی میخورین؟؟؟؟؟
امشب مامان حوصله ی آشپری نداره +خب من درست میکنم آلما ابرویی بالا انداخت و گفت: باهات آشتی کرد؟؟؟
بابا به زور جلوی خندش رو گرفت که آلما با هیجان گفت: چطوره شام بریم بیرون؟؟؟؟+ وای نه من اصلاً حوصله ندارم
آلما با اخم نگاهی به کرد و گفت: بیخود کردی حوصله نداری.... بعد چند وقت میخواهیمخانوادگی شام بریم بیرون زنگ میزنیم آیت و آشوب هم بیان...
بابا نگاهی به آلما کرد و گفت: فکر نکنم مادرت بیاد.. همون لحظه مامان از اتاق اومد بیرون و گفت: اتفاقا فکر خوبیه....حال و هوایه هممون هم عوض میشه...
بابا سری تکون داد و گفت: پس همتون آماده بشین من به بهزاد و آیت زنگ میزنم...
بعد مدتها خانوادگی رفتیم بیرون و برخلاف فکری که میکردم حسابی بهمون خوش گذشت مخصوصاً وقتی که بهزاد پیشنهاد شهربازی رو داد...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۰:۳۸