👑 زن و زندگــے 👑
🩹 چقدر مادر شدن سخت بود... رفتم طرفش و محکم بغلش کردم و گفتم : ببخشید که انقدر اذیتت کردم. مامان : این چه حرفیه ....اذیت کجا بود تو نوره چشممی +اینو مطمئن باش مامان اگه من ده دفعه دیگه هم با هوتن حرف بزنم تصمیممو گرفتم و میخوام ازش جدا بشم... مامان لبخندی بهم زد و گفت : عزیزم امیدوارم درک کنی که من صلاحتو میخوام.. بغضمو قورت دادم و گفتم: میدونم.. آلمانگاهی بهم کرد و رو به بابا گفت: حالا کی با آلا قرار گذاشته؟؟؟ بابا سری تکون داد و گفت: فردا پنج عصر گفت آدرس رو برات میفرسته.... سری تکون دادم و گفتم: باشه.. فقط به خاطر بابا مجبور شدم که برم اصلاً حوصله دیدن هوتن رو نداشتم حتی حرفی هم نداشتم که باهاش بزنم.... بابا نگاهی به مامان کرد و گفت :عزیزم امیدوارم تو هم درک کنی ..مامان با اخم سری تکون داد و رفت تو اتاق.... که آلما با خنده به بابا گفت: حالا باید بری منت کشی... بابا چشم غرهای به آلما رفت و گفت : فضولی نکن ادامه دارد... 







بابا که رفت تو اتاق آلما کنارم نشست و گفت :آلا؟؟ نگاهی بهش کردم که کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت :
هوتن برای چی توی کوچه سر و صدا میکرد؟؟؟با تعجب نگاهی به آلما کردم و گفتم :
مگه نفهمیدی؟؟همکلاسیم منو آلما پرید وسط حرفم و گفت: اون قصهای که برای مامان و بابا تعریف کردی رو نمیگم قضیه واقعی رو بگو چی شده؟؟؟؟؟
بیاراده خندم گرفت و گفتم :باور کن چیز خاصی نیست آلما ابرویی بالا انداخت و گفت: از همین خندت مشخصه....
سرمو تکون دادم و گفتم :نه باور کن چیزی نیست علاوه بر هم کلاسیم دکترای روانشناسی داره و من میرم پیشش همین....
فقط به عنوان یه مریض آلما سری تکون داد و گفت: اما به نظر من بیشتر از این حدی هست که میگی ولی اگه دوست نداری حرف بزنی مشکلی نیست..
+ناراحت شدی _نه عزیزم ناراحت نشدم ولی هر وقت احساس کردی که دوست داری با کسی صحبت کنی میتونی روی من حساب کنی...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۰:۳۸