👑 زن و زندگــے 👑
🩹 _تو فکر خودم این بود که یه کت شلوار بگیرم اخمی کردم و گفتم : من زیاد از کت شلوار خوشم نمیاد.. به نظرم همون شومیز دامن قشنگتر میشه آلما سری تکون داد و گفت: شاید هم کت دامن بگیرم +آیت از قضیه خواستگاری خبر داره؟؟ آلما لبشو گاز گرفت و گفت: وای از آیت نگو یه سوتی خیلی بزرگ دادم هنوز خجالت میکشم تو صورتش نگاه کنم... با خنده گفتم: مگه چیکار کردی ؟؟ آلما با هیجان گفت: هیچی وقتی قضیه خواستگاری و مامان گفت و بابا رضایت داد که بیان... من با خوشحالی رفتم تو حیاط و زنگ زدم به سروش داشتم باهاش صحبت میکردم که آیت از پشت سرم ظاهر شد.... وای آلا خیلی صحنه بدی بود + مگه مامان به بابا نگفت که تو با سروش آشنایی؟؟ آلما سری تکون داد و گفت: نه به بابا گفتیم که خواهر سروش منو توی دانشگاه دیده و برای برادرش خواستگاری کرده... ادامه دارد... 







ابرویی بالا انداختم و گفتم: آیت چه عکس العملی داشت ؟؟ _من که اصلاً واینستادم فقط ترسیدم و بهش گفتم مامان خبر داره..
بعد هم دویدم سمت خونه و رفتم تو اتاقم تا بعد شام که آیت و ماهک رفتن خونشون از اتاقم نیومدم بیرون با خنده گفتم:
اشکالی نداره پیش میاد آیت هم از اون آدمای غیرتی نیست درکت میکنه آلما سری تکون داد و گفت :
آره از اون روز که منو میبینه اصلاً به رویه خودش نمیاره از جام بلند شدم و گفتم :
خبر دیگهای مونده که بهم نگی؟؟ آلما با خنده گفت: نه همه رو گفتم+ پس میرم پایین صبحونه بخورم...
آلما سری تکون داد که از اتاق رفتم بیرون..مامان طبق معمول تو آشپزخونه بود و داشت ناهار درست میکرد..
+ سلام صبح بخیر مامان چشم قرهای بهم رفت و گفت: علیک سلام صبح نیست دیگه ظهره شیر آب رو باز کردم دستامو شستم و یه مشت آب به صورتم زدم.
ادامه دارد...
۲.۱K
۴:۴۲