👑 زن و زندگــے 👑
🩹 واقعا راست میگی ؟؟ آلما با نیش باز سری تکون داد و گفت: آره واقعاً راست میگم +خوبه عزیزم مبارکت باشه ... خدا میدونه سروش چقدر خوشحاله آلما خندهای کرد و گفت : نه رو زمینه نه تو آسمونا +تو چی خوشحالی؟؟؟ آلما شونهای بالا انداخت و گفت: خوشحال که هستم ولی خوب میدونی اگه تصمیم به عهده خودم بود ترجیح میدادم حداقل دو یا سه سال دیگه صبر کنیم ... به نظرم ازدواج برای الان زوده.. سری تکون دادم و گفتم: اتفاقا زود هم نیست وضعیت من هم دلیلی نمیشه که تو از ازدواج بترسی .... اگه آدم زندگیتو پیدا کرده باشی اتفاقاً ازدواج خیلی هم خوبه دوتایی با هم درس میخونیم و پیشرفت میکنین و زندگیتونو میسازید چی از این قشنگتر... _یه روزتو خالی بزار با همدیگه بریم خیابون برای آخر هفته نمیدونم چی بپوشم.. +به نظر من یه شومیز دامن بگیر خیلی هم قشنگ میشه.. ادامه دارد... 







_تو فکر خودم این بود که یه کت شلوار بگیرم اخمی کردم و گفتم :من زیاد از کت شلوار خوشم نمیاد..
به نظرم همون شومیز دامن قشنگتر میشه آلما سری تکون داد و گفت: شاید هم کت دامن بگیرم
+آیت از قضیه خواستگاری خبر داره؟؟ آلما لبشو گاز گرفت و گفت:
وای از آیت نگو یه سوتی خیلی بزرگ دادم هنوز خجالت میکشم تو صورتش نگاه کنم...
با خنده گفتم: مگه چیکار کردی ؟؟آلما با هیجان گفت: هیچی وقتی قضیه خواستگاری و مامان گفت و بابا رضایت داد که بیان...
من با خوشحالی رفتم تو حیاط و زنگ زدم به سروش داشتم باهاش صحبت میکردم که آیت از پشت سرم ظاهر شد....
وای آلا خیلی صحنه بدی بود+ مگه مامان به بابا نگفت که تو با سروش آشنایی؟؟ آلما سری تکون داد و گفت:
نه به بابا گفتیم که خواهر سروش منو توی دانشگاه دیده و برای برادرش خواستگاری کرده...
ادامه دارد...
۳.۳K
۱۶:۳۴