👑 زن و زندگــے 👑
🩹 آلما با حرص گفت: غلط کرده که بهت زنگ زده.. اصلاً به اون چه ربطی داره میخواسته یه کاری کنه که تو زودتر میدون رو خالی کنی.... شونهای بالا انداختم و گفتم: کتایون هم زنگ نمیزد من تصمیمم رو برای طلاق گرفتم... آلما سری تکون داد و گفت : میدونم اما اینکه بهت زنگ زده و این حرفا رو زده خیلی زور داره... موهامو دادم پشت گوشم و گفتم : آره خب اون که مسلمه.... حسابی اونجا اعصابم به هم ریخت.. آلما دستمو گرفت و گفت: بهش فکر نکن فدای سرت به قول خودت هوتن دیگه برای تو تموم شده.... بزار خبر خوب بهت بدم با تعجب گفتم: فقط دو روز نبودم ها از همه چی بیخبرم... آلما خندهای کرد و گفت: مامان با بابا صحبت کردش و برای هفته دیگه قراره خواستگاری گذاشتند با خوشحالی گفتم: ادامه دارد... 







واقعا راست میگی ؟؟آلما با نیش باز سری تکون داد و گفت: آره واقعاً راست میگم
+خوبه عزیزم مبارکت باشه ... خدا میدونه سروش چقدر خوشحاله آلما خندهای کرد و گفت :
نه رو زمینه نه تو آسمونا +تو چی خوشحالی؟؟؟ آلما شونهای بالا انداخت و گفت:
خوشحال که هستم ولی خوب میدونی اگه تصمیم به عهده خودم بود ترجیح میدادم حداقل دو یا سه سال دیگه صبر کنیم ...
به نظرم ازدواج برای الان زوده.. سری تکون دادم و گفتم: اتفاقا زود هم نیست وضعیت من هم دلیلی نمیشه که تو از ازدواج بترسی ....
اگه آدم زندگیتو پیدا کرده باشی اتفاقاً ازدواج خیلی هم خوبه دوتایی با هم درس میخونیم و پیشرفت میکنین و زندگیتونو میسازید چی از این قشنگتر...
_یه روزتو خالی بزار با همدیگه بریم خیابون برای آخر هفته نمیدونم چی بپوشم..+به نظر من یه شومیز دامن بگیر خیلی هم قشنگ میشه..
ادامه دارد...
۲.۲K
۱۶:۳۴