👑 زن و زندگــے 👑
🩹 آلما کنارم نشست و گفت: هوتن اومد در خونه نمیدونی چه دعوا و آشوبی راه افتاد با تعجب گفتم:واقعا؟؟؟ آلما سری تکون داد و گفت: آره آیت هم از راه رسید و با هوتن دست به یقه شدند و کلی کتک کاری کردند آخرم مجبور شدیم زنگ بزنیم پلیس بیاد ببرتشون... با حرص گفتم : حرف حسابش چی بود؟؟ آلما موهاشو داد پشت گوشش و گفت : حرف حساب که نمیزد میگفت اومدم زنمو ببرم خونم هرچی هم میگفتیم الا خونه نیست باور نمیکرد.. سری تکون دادم و گفتم : اتفاقاً اونجا که بودیم زنش بهم زنگ زد آلما با تعجب گفت: زنش چیکارت داشت؟؟ +میگفت که هوتن لج کرده و گفته طلاقم نمیده بهم میگفت: بهتره برم مهریهمو ببخشم و توافقی طلاقمو ازش بگیرم... اونم هوتنو راضی میکنه که بیاد طلاقم بده ادامه دارد... 







آلما با حرص گفت: غلط کرده که بهت زنگ زده.. اصلاً به اون چه ربطی داره میخواسته یه کاری کنه که تو زودتر میدون رو خالی کنی....
شونهای بالا انداختم و گفتم: کتایون هم زنگ نمیزد من تصمیمم رو برای طلاق گرفتم...
آلما سری تکون داد و گفت :میدونم اما اینکه بهت زنگ زده و این حرفا رو زده خیلی زور داره...
موهامو دادم پشت گوشم و گفتم :آره خب اون که مسلمه.... حسابی اونجا اعصابم به هم ریخت..
آلما دستمو گرفت و گفت: بهش فکر نکن فدای سرت به قول خودت هوتن دیگه برای تو تموم شده....
بزار خبر خوب بهت بدم با تعجب گفتم: فقط دو روز نبودم ها از همه چی بیخبرم...
آلما خندهای کرد و گفت: مامان با بابا صحبت کردش و برای هفته دیگه قراره خواستگاری گذاشتند با خوشحالی گفتم:
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۳۴